شرح مثنوى - شهيدى، سید جعفر - الصفحة ٦٦٦ - آمدن نايب قاضى ميان بازار و خريدارى كردن صندوق را از جوحى الى آخره
آمدن نايب قاضى ميان بازار و خريدارى كردن صندوق را از جوحى الى آخره
|
نايب آمد گفت صندوقت به چند |
گفت نهصد بيشتر زر مى دهند |
|
|
من نمى آيم فروتر ازهزار |
گر خريدارى گش كيسه بيار |
|
|
گفت شرمى دار اى كوته نمد |
قيمت صندوق خود پيدا بود |
|
|
گفت بى رؤيت شرى خود فاسدى است |
بيع ما زير گليم؟ اين راست نيست |
|
|
برگشايم گر نمى ارزد مخر |
تا نباشد بر تو حيفى اى پدر |
|
|
گفت اى ستار بر مگشاى راز |
سر ببسته مى خرم با من بساز |
|
|
ستر كن تا بر تو ستارى كنند |
تا نبينى آمنى بر كس مخند |
|
|
بس در اين صندوق چون تو مانده اند |
خويش را اندر بلا بنشانده اند |
|
|
آنچه بر تو خواه آن باشد پسند |
بر دگر كس آن كن از رنج و گزند |
|
|
زآنكه بر مرصاد حق و اندر كمين |
مى دهد پاداش پيش از يوم دين |
|
|
آن عظيم العرش عرش او محيط |
تخت دادش بر همه جان ها بسيط |
|
|
گوشه عرشش به تو پيوسته است |
هين مجنبان جز به دين و داد دست |
|
|
تو مراقب باش بر احوال خويش |
نوش بين در داد و بعد از ظلم نيش |
|
|
گفت آرى اينچه كردم استم است |
ليك هم مى دان كه بادى اظلم است |
|
|
گفت نايب يك به يك ما بادييم |
با سواد وجه اندر شادييم |
|
|
همچو زنگى كو بود شادان و خوش |
او نبيند غير او بيند رخش |
|
|
ماجرا بسيار شد در من يزيد |
داد صد دينار و آن از وى خريد |
|
|
هر دمى صندوقيى اى بد پسند |
هاتفان و غيبيانت مى خرند |
|
گفت شرمى دار: گوينده نايب قاضى است كه خواهد صندوق را بخرد.