شرح مثنوى - شهيدى، سید جعفر - الصفحة ٥٩ - مدافعه امرا آن حجت را به شبهه جبريانه و جواب دادن شاه ايشان را
مدافعه امرا آن حجت را به شبهه جبريانه و جواب دادن شاه ايشان را
|
پس بگفتند آن اميران كين فنى است |
از عنايت هاش كار جهد نيست |
|
|
قسمت حق است مه را روى نغز |
داده بخت است گل را بوى نغز |
|
|
گفت سلطان بلكه آنچ از نفس زاد |
ريع تقصير است و دخل اجتهاد |
|
|
ورنه آدم كى بگفتى با خدا |
ربنا إنا ظلمنا نفسنا |
|
|
خود بگفتى كين گناه از نفس بود |
چون قضا اين بود حزم ما چه سود |
|
|
همچو ابليسى كه گفت اغويتنى |
تو شكستى جام و ما را مى زنى |
|
|
بل قضا حق است و جهد بنده حق |
هين مباش اعور چو ابليس خلق |
|
|
در تردد مانده ايم اند دو كار |
اين تردد كى بود بى اختيار |
|
|
اين كنم يا آن كنم او كى گود |
كه دو دست و پاى او بسته بود |
|
|
هيچ باشد اين تردد بر سرم |
كه روم در بحر يا بالا پرم |
|
|
اين تردد هست كه موصل روم |
يا براى سحر تا بابل روم |
|
|
پس تردد را ببايد قدرتى |
ورنه آن خنده بود بر سبلتى |
|
|
بر قضا كم نه بهانه اى جوان |
جرم خود را چون نهى بر ديگران |
|
|
خون كند زيد و قصاص او به عمرو |
مى خورد عمرو و بر احمد حد خمر |
|
|
گرد خود بر گرد و جرم خود ببين |
جنبش از خود بين و از سايه مبين |
|
|
كه نخواهد شد غلط پاداش مير |
خصم را مى داند آن مير بصير |
|
فن: هنر، دانش. (آنچه در اياز است داده خداست و او به كوشش آن را فراهم نياورده است.) اشارت است به معتقد اشعريان كه عقول در افراد مساوى نيست.
از عنايت هاش: داده خدا.