شرح مثنوى - شهيدى، سید جعفر - الصفحة ٣٤٠ - رجوع كردن به قصه قبه و گنج
رجوع كردن به قصه قبه و گنج
|
نك خيال آن فقيرم بى ريا |
عاجز آورد از بيا و از بيا |
|
|
بانگ او تو نشنوى من بشنوم |
زآنكه در اسرار همراز ويم |
|
|
طالب گنجش مبين خود گنج اوست |
دوست كى باشد به معنى غير دوست |
|
|
سجده خود را مى كند هر لجظه او |
سجده پيش آينه است از بهر رو |
|
|
گر بديدى ز آينه او يك پشيز |
بى خيالى زو نماندى هيچ چيز |
|
|
هم خيالاتش هم او فانى شدى |
دانش او محو نادانى شدى |
|
|
دانشى ديگر ز نادانى ما |
سر برآوردى عيان كه انى انا |
|
|
اسجدوا لآدم ندا آمد همى |
كآدميد و خويش بينيدش دمى |
|
|
احولى از چشم ايشان دور كرد |
تا زمين شد عين چرخ لاژورد |
|
|
لا اله گفت و الا الله گفت |
گشت لا الا الله و وحدت شكفت |
|
|
آن حبيب و آن خليل با رشد |
وقت آن آمد كه كه گوش ما كشد |
|
|
سوى چشمه كه دهان زينها بشو |
آنچه پوشيديم از خلقان مگو |
|
|
ور بگويى خود نگردد آشكار |
تو به قصد كشف گردى جرم دار |
|
|
ليك من اينك بر ايشان مى تنم |
قائل اين سامع اين هم منم |
|
بى ريا: صادقانه، مخلصانه.
بيا و بيا: به سوى خود خواندن. (آن فقير مرا آواز مى دهد و پى گرفتن داستان خود را مى خواهد اما آن آواز را به گوش جان بايد شنيد. و هر كس را چنان گوش نيست.) سجده پيش آينه ...: آنكه در آينه مى نگرد خود را مى بيند نه آينه را (هنوز در او خودى مانده است). انقروى معنى «خود سجده كردن» را به منى مظهر اسماء و صفات حق