شرح مثنوى - شهيدى، سید جعفر - الصفحة ٦٤٨ - مكرر كردن برادران پند دادن بزرگين را و تاب ناآوردن او آن پند را، و در رميدن او از ايشان شيدا، و بى خود رفتن و خود را در بارگاه پادشاه انداختن بى دستورى خواستن، ليك از فرط عشق و محبت نه از گستاخى و لاابالى الى آخره
مكرر كردن برادران پند دادن بزرگين را و تاب ناآوردن او آن پند را، و در رميدن او از ايشان شيدا، و بى خود رفتن و خود را در بارگاه پادشاه انداختن بى دستورى خواستن، ليك از فرط عشق و محبت نه از گستاخى و لاابالى الى آخره
|
آن دو گفتندش كه اندر جان ما |
هست پاسخ ها چو نجم اندر سما |
|
|
گر نگوييم آن نيايد راست نرد |
ور بگوييم آن دلت آيد به درد |
|
|
همو چغزيم اندر آب از گفت الم |
وز خموشى اختناق است و سقم |
|
|
گر نگوييم آشتى را نور نيست |
ور بگوييم آن سخن دستور نيست |
|
|
در زمان برجست كاى خويشان وداع |
انما الدنيا و ما فيها متاع |
|
|
پس برون جست او چو تيرى از كمان |
كه مجال گفت كم بود آن زمان |
|
چو نجم اندر سما: كنايت از روشن. آشكارا.
راست نيامدن نرد: كنايت از پوشاندن حقيقت. (اگر نگوييم خيانت كرده ايم.) همچو چغزيم ...: درباره چغز آمده است چون خواهد آواز برآرد بايد در دهنش آب باشد پس فك پايى را در آب كند تا نيم فك پر آب گردد.
|
يدخل فى الاشداق ماء ينصفه |
كيما ينق والنعينق يتلفه |
|
آب را در كام خود در مى دهد چنانكه نيم كام را پر كند، تا آنكه آواز برآرد و آواز برآوردن موجب اتلاف (آزار) اوست. (ذكوانى به نقل جاحظ، الحيوان، ج ٣، ص ٢٦٦) الم: درد.
اختناق: گلو گرفتگى.
دستور نيست: رخصت گفتن حقيقت را نمى دهى. (سخنانى در ذهن داريم، اگر نگوييم