شرح مثنوى - شهيدى، سید جعفر - الصفحة ٧٢٤
مثل
|
آنچنانكه گفت مادر بچه را[١] گر خيالى آيدت در شب فرا |
|
يا به گورستان و جاى سهمگين |
تو خيالى بينى اسود پر ز كين |
|
[٢]
|
دل قوى دار و بكن حمله بر او |
او بگرداند ز تو در حال رو |
|
[٣]
|
گفت كودك آن خيال ديووش |
گر بدو اين گفته باشد مادرش |
|
|
حمله آرم افتد اندر گردنم |
ز امر مادر پس من آنگه چون كنم؟ |
|
|
تو همى آموزيم كه چست ايست |
آن خيال زشت را هم مادرى است |
|
|
ديو[٤] و مردم را ملقن آن يكى است |
غالب از وى گردد ار خصم اندكى است |
|
|
تا كدامين سوى باشد آن يواش |
الله الله رو تو هم زآن سوى باش |
|
|
گفت اگر از مكر نآيد در كلام[٥] حيله را دانسته باشد آن همام |
|
سر او را چون شناسى راست گو |
گفت من خامش نشينم پيش او |
|
|
صبر را سلم كنم سوى درج |
تا برآيم صبر مفتاح الفرج |
|
[٦]
|
ور بجوشد در حضورش از دلم |
منطقى بيرون از اين شادى وغم |
|
|
من بدانم كو فرستاد آن به من |
از ضمير چون سهيل اندر يمن |
|
[١] در حاشيه نسخه اساس: با پسر.
[٢] در حاشيه نسخه اساس: زشت بينى از كمين.
[٣] در حاشيه نسخه اساس:
|
سألتُ حبيبى الوصلَ منه دُعابَةً |
و أعْلَمُ أنَّ الوصل ليس يكونُ |
|
|
فمَاسَ دلالًا و ابتهاجاً و قال لى |
برفقٍ مجيباً( ما سألتَ يَهُونُ) |
|
[٤] در حاشيه نسخه اساس:
|
سألتُ حبيبى الوصلَ منه دُعابَةً |
و أعْلَمُ أنَّ الوصل ليس يكونُ |
|
|
فمَاسَ دلالًا و ابتهاجاً و قال لى |
برفقٍ مجيباً( ما سألتَ يَهُونُ) |
|
[٥] در حاشيه نسخه اساس: ... او ز مكر اندر كلام.
[٦] در حاشيه نسخه اساس: بر سر بام فرج.