شرح مثنوى - شهيدى، سید جعفر - الصفحة ٦٤٣ - بازگشتن آن شخص شادمان و مراد يافته و خداى را شكر گويان و سجده كنان و حيران در غرايب اشارات حق و ظهور تأويلات آن در وجهى كه هيچ عقلى و فهمى بدانجا نرسد
|
آن چنان بر خود بلرزيد آن عصا |
كآن دو بر جا خشك گشتند از وجا |
|
لطف حق تعالى بر بنده گاه موجب شود كه گمراهى او وسيلت ايمان گردد و ناراست بودن سبب رستگارى. نگاه كنيد به: داستان «مردى كه شب مهمان رسول ٦ بود» (٦٤/ ٥ به بعد) حفى: مهربان.
ذواللطف الخفى: خداوند مكرمت نهانى.
نيست مخفى ...: كرم و لطف بارى تعالى در پاداش دادن بنده بر عبادت، لطفى است آشكار. لطف خفى آن است كه گناهكار را نه تنها ببخشد، بلكه مزد دهد.
|
الا لا تحزنن أخا البلية |
فللرحمن الطاف خفية |
|
|
منكران را قصد اذلال ثقات |
ذل شده عز و ظهورى معجزات |
|
|
قصدشان ز انكار ذل دين بده |
عين ذل عز رسولانا آمده |
|
|
گر نه انكار آمدى از هر بدى |
معجزه و برهان چرا نازل شدى؟ |
|
|
خصم منكر تا نشد مصداق خواه |
كى كند قاضى تقاضاى گواه |
|
|
معجزه همچو گواه آمد زكى |
بهر صدق مدعى در بى شكى |
|
|
طعن چون مى آمد از هر ناشناخت |
معجزه مى داد حق و مى نواخت |
|
|
مكر آن فرعون سيصد تو بده |
جمله ذل او و قمع او شده |
|
|
ساحران آورده حاضر نيك و بد |
تا كه جرح معجزه موسى كند |
|
|
تا عصا را باطل و رسوا كند |
اعتبارش را ز دل ها بركند |
|
|
عين آن مكر آيت موسى شود |
اعتبار آن عصا بالا رود |
|
|
لشكر آرد او پگه تا حول نيل |
تا زنده بر موسى و قومش سبيل |
|
|
آمنى امت موسى شود |
او به تخت الارض و همان در رود |
|
|
گر به مصر اندر بدى او نآمدى |
و هم از سبطى كجا زايل شدى |
|
|
آمد و در سبط افكند او گداز |
كه بدان كه امن در خوف است راز |
|
|
آن بود لطف خفى كو را صمد |
نار بنمايد خود آن نورى بود |
|