شرح مثنوى - شهيدى، سید جعفر - الصفحة ٤٠٥ - لابه كردن موش مر چغز را كه بهانه مينديش و در نسيه مينداز انجاح اين حاجت مرا، كه فى التأخير آفات و الصوفى ابن الوقت
|
يك سرى بر پاى اين بنده دو تو |
بست بايد ديگرش بر پاى تو |
|
|
تا به هم آييم زين فن ما دو تن |
اندر آميزيم چون جان با بدن |
|
|
هست تن چون ريسمان بر پاى جان |
مى كشاند بر زمينش ز آسمان |
|
|
چغز جان در آب خواب بيهشى |
رسته از موش تن آيد در خوشى |
|
|
موش تن زآن ريسمان بازش كشد |
چند تلخى زين كشش جان مى چشد |
|
|
گر نبودى جذب موش گنده مغز |
عيش ها كردى درون آب چغز |
|
|
باقيش چون روز برخيزى ز خواب |
بشنوى از نوربخش آفتاب |
|
|
يك سر رشته گره بر پاى من |
زآن سر ديگر تو پا بر عقده زن |
|
|
تا توانم من در اين خشكى كشيد |
مر تو را نك شد سر رشته پديد |
|
|
تلخ آمد بر دل چغز اين حديث |
كه مرا در عقده آرد اين خبيث |
|
بيا: مخاطب چغز است و گوينده موش.
خوش غنيمت دار: نظير:
|
وقت را غنيمت دان آن قدر كه بتونى |
حاصل از حيات اى جان اين دم است تا دانى |
|
شب رو: آنكه در شب سفر مى كند و چنين كس غالبا راه را درست نمى بيند و نياز به روشنى دارد. كنايت از سالكى است كه پيوسته بايد راهنما او راهدايت كند تا از خطر وسوسه ها برهد.
سر مكش ...: نظر عنايت خود را از من دريغ مدار تا پيوسته شاد خاطر باشم.
چون ببينى: هرگاه سالكى در حال بسط ديده شود نشان آن است كه از عنايت ربانى برخوردار است چنانكه سبزه لب جويبار از بودن آب خبر مى دهد.
سيماهم وجوه:
|
گفت حق سيماهم فى وجههم |
زآنكه غماز است سيما و منم |
|
اى اخى: برادر من. خطاب موش است به چغز. (خاك را پايه اى پست است و آب را