شرح مثنوى - شهيدى، سید جعفر - الصفحة ٦٨٨ - متوفى شدن بزرگين از شه زادگان و آمدن برادر ميانين به جنازه برادر كه آن كوچكين صاحب فراش بود از رنجورى، و نواختن پادشاه ميانين را تا او هم لنگ احسان شده، ماند پيش پادشاه، صد هزار از غنايم غيبى و عينى بدو رسيد از دولت و نظر آن شاه، مع تقرير بعضه
مناسبت دارد آيه لهم ما يشاؤن فيها و لدينا مزيد (ق، ٣٥) است.
|
گلشنى كز بقل رويد يك دم است |
گلشنى كز عقل رويد خرم است |
|
|
گلشنى كز گل دمد گردد تباه |
گلشنى كز دل دمد وا فرحتاه |
|
|
علم هاى بامزه دانسته مان |
زآن گلستان يك دو سه گلدسته دان |
|
|
زآن زبون اين دو سه گلدسته ايم |
كه در گلزار بر خود بسته ايم |
|
|
آنچنان مفتاح ها هر دم به نان |
مى فتد اى جان دريغا از بنان |
|
|
ور دمى هم فارغ آرندت ز نان |
گرد چادر گردى و عشق زنان |
|
|
باز استسقات چون شد موج زن |
ملك شهرى بايدت پر نان و زن |
|
|
مار بودى اژدها گشتى مگر |
يك سرت بود، اين زمانى هفت سر |
|
|
اژدهاى هفت سر دوزخ بود |
حرص تو دانه است و دوزخ فخ بود |
|
|
دام را بدران بسوزان دانه را |
باز كن درهاى نو اين خانه را |
|
|
چون تو عاشق نيستى اى نر گدا |
همچو كوهى بى خبر دارى صدا |
|
|
كوه را گفتار كى باشد ز خود |
عكس غير است آن صدا اى معتمد |
|
|
گفت تو زآن سان كه عكس ديگرى است |
جمله احوالت بجز هم عكس نيست |
|
|
خشم و ذوقت هر دو عكس ديگران |
شادى قواده و خشم عوان |
|
|
آن عوان را آن ضعيف آخر چه كرد |
كه دهد او را به كينه زجر و درد |
|
|
تا به كى عكس خيال لامعه |
جهد كن تا گرددت اين واقعه |
|
|
تا كه گفتارت ز حال تو بود |
سير تو با پر و بال تو بود |
|
|
صيد گيرد تير هم با پر غير |
لاجرم بى بهره است از لحم طير |
|
|
باز صيد آرد به خود از كوهسار |
لاجرم شاهش خوراند كبك و سار |
|
بقل: تره و سبزه كه از تخم رويد. (علم هاى صورى هرچند خاطر را گشايشى مى دهد و انبساطى پديد مى آورد، اثر آن پايدار نيست چندان است كه در خاطر ماند، اما آنچه از جانب حق بر دل رسد دل را روشن مى سازد و ماندنى است و در بيت هاى بعد توضيح بيشترى است.
وافرحتاه: (و به فتح فاء نيز) خوشا، خرما.