شرح مثنوى - شهيدى، سید جعفر - الصفحة ٥٥١ - رفتن پسران سلطان به حكم آنكه الانسان حريص على ما منع ما بندگى خويش نموديم وليكن # خوى بد تو بنده ندانست خريدن به سوى آن قلعه ممنوع عنه، آن همه وصيت ها و اندرزهاى پدر را زير پا نهادند تا در چاه بلا افتادند و مى گفتند ايشان را نفوس لوامة الم يأتكم نذي
چون حس ...:
|
پنج حسى هست جز اين پنج حس |
آن چو زر سرخ و اين حس ها چو مس |
|
(نگاه كنيد به: ذيل بيت ٤٩/ ٢)
|
زين قدح هاى صور كم باش مست |
تا نگردى بت تراش و بت پرست |
|
|
از قدح هاى صور بگذر مه ايست |
باده در جام است ليك از جام نيست |
|
|
سوى باده بخش بگشا پهن فم |
چون رسد باده نيايد جام كم |
|
|
آدما معنى دلبندم بجوى |
ترك قشر و صورت گندم بگوى |
|
|
چونكه ريگى آرد شد بهر خليل |
دان كخ معزول است گندم اى نبيل |
|
|
صورت از بى صورت آيد در وجود |
همچنانك از آتشى زاده است دود |
|
|
كمترين عيب مصور در خصال |
چون پياپى بينيش آيد ملال |
|
|
حيرت محض آردت بى صورتى |
زاده صد گون آلت از بى آلتى |
|
|
بى ز دستى دست ها بافد همى |
جان جان سازد مصور آدمى |
|
|
انچنانك اندر دل از هجر و وصال |
مى شود بافيده گوناگون خيال |
|
|
هيچ ماند اين مؤثر با اثر |
هيچ ماند بانگ و نوحه با ضرر |
|
|
نوحه را صورت ضرر بى صورت است |
دست خايند از ضرر كش نيست دست |
|
قدح هاى صور: (اضافه مشبه به بمشبه) استعارت است از زيبايى هاى ظاهرى. صورت هاى زيبا. در بيت ٣٧٠٤ آمده بود كه شاه زادگان از ديدن صورت هاى زيباى قصر بى اراده اين سو و آن سو مى گرديدند. در اين بيت تنبيهى است كه فريفته زيبايى هاى صورت نبايد شد و اگر به صورت دل بستى بت پرستى.
باده در جام است: جام ظرف و باده مظروف است، و آنچه مستى مى آورد مظروف است نه ظرف. آنچه در جسم جاى گرفته و منشأ اثر است جان است كه از باده بخش جانان است و آنچه زيبايى مى دهد جان است نه جسم انسان است.
|
زآنكه آن حسن زراندود آمده است |
ظاهرش نور اندرون دود آمده است |
|
|
چون رود نور و شود پيدا دخان |
بفسرد عشق مجازى آن زمان |
|