شرح مثنوى - شهيدى، سید جعفر - الصفحة ٣٥٧ - حكايت آن سه مسافر مسلمان و ترسا و جهود و آن كه به منزل قوتى يافتند و ترسا و جهود سير بودند، گفتن اين قوت را فردا خوريم مسلمان صائم بود گرسنه ماند از آنكه مغلوب بود
[قصه آن سه مسافر و ترسا و جهود]
حكايت آن سه مسافر مسلمان و ترسا و جهود و آن كه به منزل قوتى يافتند و ترسا و جهود سير بودند، گفتن اين قوت را فردا خوريم مسلمان صائم بود گرسنه ماند از آنكه مغلوب بود
|
يك حكايت بشنو اينجا اى پسر |
تا نگردى ممتحن اندر هنر |
|
|
آن جهود و مؤمن و ترسا مگر |
همرهى كردند با هم در سفر |
|
|
با دو گمره همره آمد مؤمنى |
چون خرد با نفس و با آهرمنى |
|
|
مرغزى و رازى افتند از سفر |
همره و هم سفره پيش همدگر |
|
|
در قفص افتند زاغ و جغد و باز |
جفت شد در حبس پاك و بى نماز |
|
|
كرده منزل شب به يك كاروانسرا |
ال شرق و اهل غرب و ما ورا |
|
|
مانده در كاروانسرا خرد و شگرف |
روزها با هم ز سرما و ز برف |
|
مأخذ مولانا در نقل اين داستان مقالات شمس است. اما در كتاب هاى ديگر نيز ديده مى شود.
جهودى و ترسايى و مسلمانى رفيق بودند در راه زر يافتند، حلوا ساختند. گفتن بيگاه است فردا بخوريم و اين اندك است، آن كس خورد كه خواب نيكو ديده باشد- غرض تا مسلمان را ندهند- مسلمان نيم شب برخاست، خواب كجا عاشق محروم و خواب ... برخاست جمله حلوا را بخورد. عيسوى گفت عيسى فرود آمد مرا بركشيد. جهود گفت موسى در تماشاى بهشت برد مرا. عيساى تو در آسمان چهارم بود عجايب آن چه باشد در مقابله عجايب بهشت. مسلمان گفت محمد ٦ آمد گفت اى بيچاره يكى را عيسى برد به آسمان چهارم و آن دگر را موسى به بهشت برد، تو محروم بيچاره، بارى برخيز و اين حلوا بخور آنگه برخاستم و حلوا را بخوردم. گفتند والله خواب آن