شرح مثنوى - شهيدى، سید جعفر - الصفحة ٢١٥ - ليس للماضين هم الموت انما لهم حسرة الفوت
ليس للماضين هم الموت انما لهم حسرة الفوت
|
راست گفته است آن سپهدار بشر |
كه هر آنكه كرد از دنيا گذر |
|
|
نيستش درد و دريغ و غبن موت |
بلكه هستش صد دريغ از بهر فوت |
|
|
كه چرا قبله نكردم مرگ را |
مخزن هر دولت و هر برگ را |
|
|
قبله كردم من همه عمر از حول |
آن خيالاتى كه گم شد در اجل |
|
|
حسرت آن مردگان از مرگ نيست |
زآنست كاندر نقش ها كرديم ايست |
|
|
ما نديديم اين كه آن نقش است و كف |
كف ز دريا جنبد و يابد علف |
|
|
چونكه بحر افكند كف ها را به بر |
تو به گورستان رو آن كف ها نگر |
|
|
پس بگو كو جنبش و جولانتان |
بحر افكنده است در بحرانتان |
|
|
تا بگويندت به لب نى بل به حال |
كه ز دريا كن نه از ما اين سؤال |
|
|
نقش چون كف كى بجنبد بى ز موج |
خاك بى بادى كجا آيد بر اوج |
|
|
چون غبار نقش ديدى باد بين |
كف چو ديدى قلزم اينجاد بين |
|
|
هين ببين كز تو نظر آيد به كار |
باقيت شحمى و لحمى پود و تار |
|
|
شحم تو در شمع ها نفزود تاب |
لحم تو مخمور را نآمد كبابد |
|
|
در گداز اين جمله تن را در بصر |
در نظر رو در نظر رو در نظر |
|
ليس للماضين ...: در گذشتگان را غم مرگ نيست، تنها آنان را دريغ از دست دادن فرصت است.
راست گته است ...:
|
زين بفرموده است آن آگه رسول |
كه هر آنكه مرد و كرد از تن نزول |
|