شرح مثنوى - شهيدى، سید جعفر - الصفحة ١٩٢ - رجوع به داستان آن كمپير
خيزخيزان رحيل: بانگ كوچ كردن (آمدن مرگ) برخاستن.
كم شدن فنون قال و قيل: اندك اندك خاموش شدن. «پس مرگ بيشتر به درون تن شان روى آرد، تا آنكه به سخن گفتن شان نگذارد، و او ميان كسانش- خاموش- به چشمش مى بيند و به گوشش مى شنود.» (نهج البلاغه، خطبه ١٠٩) انس در درون نبودن: اطمينان نفس نداشتن. داراى نفس مطمئنه نبودن.
دفتر ساختن:
|
دفتر صوفى سواد حرف نيست |
جز دل اسپيد همچون برف نيست |
|
جوان شدن زليخا: «گفت (يوسف) حاجت خواه روا كنم گفت (زليخا) مرا به تو چهار حاجت است: توانايى و عز و جوانى و بينايى. يوسف در آن فرو ماند در آنكه جوانى و بينايى جز خداى كس نتواند داد. جبرئيل آمد گفت، يا يوسف آن ضعيفه را اوميد دادى كه حاجت خواه اكنون چرا حاجت وى برنياوردى؟ گفت يا جبرئيل او چيزى مى خواهد كه مقدور من نيست چون جوانى و بينايى. جبرئيل گفت آنچه توانى بده گفت توانم كه او را مال دهم تا توانگر گردد و به زنى كنم تا عزيز گردد. اما جوانى و بينايى خداى را بايد داد. جبرئيل گفت آنچه توانى بكن و آنچه نتوانى از خدا بخواه.» (قصص قرآن سورآبادى، ص ١٦٩- ٧٠١) شاخ به نخل خرم مبدل گشتن: اشارت است به آيه و هزي إليك بجذع النخلة تساقط عليك رطبا جنيا. (مريم، ٢٥) مداد: بايد «مديد» خوانده شود.
توبيخ و اندازى است ظاهر آرايان تهى درون را كه سرانجام چون مرگ دررسد خواهد ديد چيزى نيندوخته اند كه به كار آيد اما اگر ظاهر آرايى را به يك سو نهند و سينه را از غل و غش پاك سازند و روى به درگاه حق تعالى نهند، سايه راهنماى كامل بر سرشان مى افتد و دستيگرشان مى شود و دل پژمرده شان را تازگى مى بخشد، و تا چنان نشوند هر زيبايى عاريتى كه بر خود نهند سود ندهد خواه گلگون و خواه سياه.