شرح مثنوى - شهيدى، سید جعفر - الصفحة ٤٤٥ - قصه عبدالغوث و ربودن پريان او را و سال ها ميان پريان ساكن شدن او، و بعد از سال ها آمدن او به شهر و فرزندان خويش، و باز ناشكيفتن او از آن پريان به حكم جنسيت و همدلى او با ايشان
جنسيت آنهاست و آن جنسيت را خدا در آنها نهاده است. اگر خصايص انسانى در آدمى بيش بود او را به فرشتگان مى رساند و اگر خوى حيوانى در او باشد او را از چارپايان پست تر مى كند كه: أولئك كالأنعام بل هم أضل (. اعراف، ١٧٩)
|
خوى آن هاروت و ماروت اى پسر |
چون بگشت و دادشان خوى بشر |
|
|
در فتادند از لنحن الصاقون |
در چه بابل ببسته سرنگون |
|
|
لوح محفوظ از نظرشان دور شد |
لوح ايشان ساحر و مسحور شد |
|
|
پر همان و سر همان هيكل همان |
موسيى بر عرش و فرعونى مهان |
|
|
در پى خو باش و با خوش خو نشين |
خو پذيرى روغن گل را ببين |
|
|
خاك گور از مرد هم يابد شرف |
تا نهد بر گور او دل روى و كف |
|
|
خاك از همسايگى جسم پاك |
چون مشرف آمد و اقبال ناك |
|
|
پس تو هم الجار ثم الدار گو |
گر دلى دارى برو دلدار جو |
|
|
خاك او هم سيرت جان مى شود |
سرمه چشم عزيزان مى شود |
|
|
اى بسا در گور خفته خاك وار |
به ز صد احيا به نفع و انتشار |
|
|
سايه برده او و خاكش سايه مند |
صد هزاران زنده در سايه وى اند |
|
هاروت و ماروت: براى آگاهى از داستان آنان نگاه كنيد به: ذيل بيت ٣٣٢١/ ١.
لنحن الصاقون: وصف فرشتگان است. ما ص كشندگانيم. (صافات، ١٦٥) (چون خوى هاروت و ماروت دگرگون شد از فرشتگى برون شدند و خوى آدميان گرفتند، گناه كردند و معذب شدند.) لوح محفوظ: آنچه در آن احوال و حادثه هاى گذشته و آينده است: بل هو قرآن مجيد في لوح محفوظ (بروج، ٢١- ٢٢) از علمى كه خدا بدانها داده بود محروم گشتند. به سحر آموزاندن پرداختند.
موسيى بر عرش ...: موسى و فرعون هر دو صورت انسانى داشتند، اما درونشان مخالف يكديگر بود. موسى به پيمبرى رسيد و فرعون خوار به دوزخ رفت.
روغن گل: يا روغن گل سرخ، روغنى است كه از تركيب ورق گل سرخ تازه كه در روغن كنجد خوابانند به دست آيد و از آن پس روغن عطر گل را به خود جذب كند و معطر