شرح مثنوى - شهيدى، سید جعفر - الصفحة ٥٠١ - ديدن خوارزمشاه رحمه الله در سيران در موكب خود اسبى بس نادر و تعلق دل شاه به حسن و چستى آن اسب،
عمارى ها و حاشيت را بر استران و خران ... (تاريخ بيهقى، به نقل لغت نامه) هرچند در بيت ٣٣٨١ نام زن آمده است دور مى نمايد مسلمانى از زن و دختر خود به خاطر اسبى بگذرد.
مغير: غارتگر. (حرم و هرچه را دارم بگيرد. هر غارتگرى حاصل مرا ببرد اما ...) پيوستگى: ارتباط داشتن (با شاه). (چون تو از نزديكان خوارزمشاهى به داد من برس.) اين تكلف نيست ...: آنچه درباره دلبستگى خود به اين اسب مى گويم و زن و زر و عقار را فداى آن مى كنم واقعيتى است.
گفت و قدم: هماهنگ بودن گفتار و كردار.
|
دردمندان تو را گفت و قدم مى بايد |
همه جا گفت و قدم همره هم مى بايد |
|
|
آن عمادالملك گريان چشم مال |
پيش سلان در دويد آشفته حال |
|
|
لب ببست و پيش سلطان ايستاد |
رازگويان با خدا رب العباد |
|
|
ايستاده راز سلطان مى شنيد |
واندرون انديشه اش اين مى تنيد |
|
|
كاى خدا گر آن جوان كژ رفت راه |
كه نشايد ساختن جز تو پناه |
|
|
تو از آن خود بكن از وى مگير |
گرچه او خواهد خلاص از هر اسير |
|
|
زآنكه محتاج اند اين خلقان همه |
از گدايى گير تا سلطان همه |
|
|
با حضور آفتاب با كمال |
رهنمايى رهنمايى جستن از شمع و ذبال |
|
|
با حضور آفتاب خوش مساغ |
روشنايى جستن از شمع و چراغ |
|
|
بى گمان ترك ادب باشد ز ما |
كفر نعمت باشد و فعل هوا |
|
|
ليك اغلب هوش ها در افتكار |
همچو خفاش اند ظلمت دوستدار |
|
|
در شب ار خفاش كرمى مى خورد |
كرم را خورشيد جان مى پرورد |
|
|
در شب ار خفاش از كرمى است مست |
كرم از خورشيد جنبنده شده است |
|
|
آفتابى كه ضيا زو مى زهد |
دشمن خود را نواله مى دهد |
|
|
ليك شهبازى كه او خفاش نيست |
چشم بازش راست بين و روشنى است |
|
|
گر به شب جويد چو خفاش او نمو |
در ادب خورشيد مالد گوش او |
|
|
گويدش گيرم كه آن خفاش لد |
علتى دارد تو را بارى چه شد |
|