شرح مثنوى - شهيدى، سید جعفر - الصفحة ٥٠٠ - ديدن خوارزمشاه رحمه الله در سيران در موكب خود اسبى بس نادر و تعلق دل شاه به حسن و چستى آن اسب،
است به آيه و تكون الجبال كالعهن المنفوش: و كوه ها همچون پشم [رنگ كرده] پراكنده باشد. (قارعه، ٥) (امير از زيانى كه بدو رسيده بود ناتوان شد.) غبين: مغبونى.
زنهار: پناه.
پاى علم: كنايت از مقرب شاه. نگاه كنيد به: ذيل بيت ٣٣٢٩/ ٦. (با نزديكى كه به شاه داشت يار ستمديدگان و غمناكان بود.) رايض: رياقضت كش، عبادت كننده.
هلال: ممكن است به معنى لغوى باشد (چنانكه هلال طالب خورشيد است تا از آن نور گيرد، او خواهان خورشيد غيب بود)، و مى توان گفت او را به هلال همانند كرده است كه داستان او از بيت ١١١١/ ٦ آغاز شد. «و خورشيد غيب» را كنايت از عنايت الهى گرفت.
محتبس: محدود، بازداشته. (با آنكه امير بود از مزيت امارت بهره نمى گرفت و خود را از آن مزايا باز مى داشت.) خلت: دوستى.
ملتبس: پوشنده. (به فقر و دوستى مردم خو گرفته بود.) مر بدان را ستر ...: كردار زشت مردم را آشكار نمى كرد. چنانكه بارى تعالى مى بيند و مى پوشد.
|
رفت او پيش عمادالملك راد |
سر برهنه كرد و بر خاك اوفتاد |
|
|
كه حرم با هرچه گو بگير |
تا بگيرد حاصلم را هر مغير |
|
|
اين يكى اسب است جانم رهن اوست |
گر برد مردم يقين اى خير دوست |
|
|
گر برد اين اسب را از دست من |
من يقين دانم نخواهم زيستن |
|
|
چون خدا پيوستگيى داده است |
بر سرم مال اى مسيحا زود دست |
|
|
از زن و زر و عقارم صبر هست |
اين تكلف نيست نى تزويرى است |
|
|
اندر اين، گر مى ندارى باورم |
امتحان كن امتحان گفت و قدم |
|
رفت او: امير صاحب اسب.
حرم: زن يا زنان و دختران شخص كه در سراى او به سر مى برند. پردگيان. حرم ها را در