شرح مثنوى - شهيدى، سید جعفر - الصفحة ٣٣٣ - معجزه هود
شناخت حقيقت عالم به قياس هاى فلسفى متوسل مى شوند و به راه هاى گونه گون مى روند. اگر آن كور چشم داشت زننده مشت را مى ديد و در شناخت عامل اصلى به خطا نمى فتاد. حكيمك نيز اگر ديده حقيقت بين داشت مسبب الالباب را مى شناخت و عامل هاى طبيعى را علت اصلى نمى دانست.
|
از مفلسف گويم و سوداى او |
يا ز كشتى ها و درياهاى او |
|
|
بل ز كشتى هاش كآن پند دل است |
گويم ز كل، جزو در كل داخل است |
|
|
هر ولى را نوح و كشتيبان شناس |
صحبت اين خلق را طوفان شناس |
|
|
كم گريز از شير و اژدرهاى نر |
ز آشنايان و ز خويشان كن حذر |
|
|
در تلاقى روزگارت مى برند |
يادهاشان غايبى ات مى چرند |
|
|
چون خر تشنه خيال هر يكى |
از قف تن فكر را شربت مكى |
|
|
نشف كرد از تو خيال آن وشاة |
شبنمى كه دارى از بحرالحيات |
|
|
پس نشان نشف آب اندر غصون |
آن بود كآن مى نجبند در ركون |
|
|
عضو حر، شاخ تر و تازه بود |
مى كشى هر سو كشيده مى شود |
|
|
گر سبد خواهى توانى كردنش |
هم توانى كرد چنبر گردنش |
|
مفلسف: (اسم فاعل بر ساخته از فلسفه) فلسفه دان. آنكه خواهد حقيقت هر چيز را از راه قياس هاى برگرفته از حس آشكار كند.
كشتى ها و درياهاى او: كنايت از قدرت حق تعالى. (نگاه كنيد به: ذيل بيت ٢١٩٢/ ٦) ضمير در نيم بيت اول به مفلسف باز مى گردد و در نيم بيت دوم به حضرت حق.
پند دل: هريك از رحمت و يا غضب او موجب دل آگاهى است.
روزگار بردن: مشغول داشتن. وقت را گرفتن.
|
گويد او كه روزگارم مى برند |
خود ندارد روزگار سودمند |
|
چريدن غايبى: «غايبى» اشارت است به غيبتى كه پسنديده و مطلوب است و آن در مقابله شهود خلق است. (از درندگان مترس از مردمى بترس كه تو را از ياد حق باز مى دارند. اگر نزد تو باشند با سخنان بيهوده از خدايت مشغول مى دارند، و اگر غايب باشند ياد آنان آن