شرح مثنوى - شهيدى، سید جعفر - الصفحة ٦٢٩ - رجوع كردن به قصه آن شخص كه به او گنج نشان دادند به مصر و بيان تضرع او از درويشى به حضرت حق
رجوع كردن به قصه آن شخص كه به او گنج نشان دادند به مصر و بيان تضرع او از درويشى به حضرت حق
|
مرد ميراثى چو خورد و شد فقير |
آمد اندر يا رب و گريه و نفير |
|
|
خود كه كوبد اين در رحمت نثار |
كه نيابد در اجابت صد بهار |
|
|
خواب ديد او هاتفى گفت او شنيد |
كه غناى تو به مصر آيد پديد |
|
|
رو به مصر آنجا شود كار تو راست |
كرد كديت را قبول او مرتجاست |
|
|
در فلان موضع يكى گنجى است زفت |
در پى آن بايدت تا مصر رفت |
|
|
بى درنگى هين ز بغداد اى نژند |
رو به سوى مصر و منبت گاه قند |
|
|
چون ز بغداد آمد او تا سوى مصر |
گرم شد پشتش چو ديد او روى مصر |
|
|
بر اميد وعده هاتف كه گنج |
يابد اندر مصر بهر دفع رنج |
|
|
در فلان كوى و فلان موضع دفين |
هست گنجى سخت نادر بس گزين |
|
|
ليك نفقه اش بيش و كم چيزى نماند |
خواست دقى بر عوام الناس راند |
|
|
ليك شرم و همتش دامن گرفت |
خويش را در صبر افشردن گرفت |
|
|
باز نفسش از مجاعت بر طپيد |
ز انتجاع و خواستن چاره نديد |
|
|
گفت شب بيرون روم من نرم نرم |
تا ز ظلمت نايدم در كديه شرم |
|
|
همچو شبكوكى كنم شب ذكر و بانگ |
تا رسد از بام هاام نيم دانگ |
|
|
اندر اين انديشه بيرون شد به كوى |
واندرين فكرت همى شد سو به سوى |
|
|
يك زمان مانع همى شد شرم و جاه |
يك زمانى جوع مى گفتش بخواه |
|
|
پاى پيش و پاى پس تا ثلث شب |
كه بخواهم يا بخسبم خشك لب |
|
خورد: ارثيه اى كه داشت هزينه كرد.