شرح مثنوى - شهيدى، سید جعفر - الصفحة ٦٣٠ - رجوع كردن به قصه آن شخص كه به او گنج نشان دادند به مصر و بيان تضرع او از درويشى به حضرت حق
رحمت نثار: رحتى كه براى همگان است.
صد بهار: كنايت از پذيرفته شدن دعا و برخوردارى از لطف خدا.
مرتجا: مرتجى: اميد بسته. كه بدو اميدوارند. (او- خدا- اميد بسته همگان است.) مصر و منبت گاه قند: قند مصرى نوعى قند لطيف بوده است.
|
به دل گفتم از مصر قند آورند |
بر دوستان ارمغانى برند |
|
|
كه نام قند مصرى برد آنجا |
كه شيرينان ندادند انفعالش |
|
نفقه اش: نقدينه (مرد مسافر). آنچه از نقد همراه داشت.
دق: معرب دك گدايى.
|
اگرچه حاجت دق نيست انورى را ليك |
به درگه تو كند يارب ار بشايد دق |
|
دق بر عوام الناس راندن: از همگان گدايى كردن.
انتجاع: چيزى طلب كردن. بخشش خواستن.
شبكوك: انقروى آن را مرغى معنى كرده است كه به شب پرواز كند. اما در برهان قاطع و به نقل از آن در لغت نامه، گدايى كه شب بر بلندى ها رود و به آواز بلند مردم محله را دعا كند، معنى شده.
|
زهى جو فروشان گندم نماى |
جهانگرد شبكوك خرمن گداى |
|
خشك لب: كنايت از تهى دست.