شرح مثنوى - شهيدى، سید جعفر - الصفحة ٤٥٠ - آمدن جفعر رضى الله عنه به گرفتن قلعه، به تنهايى و مشورت كردن ملك آن قلعه در دفع او، و گفتن آن وزير ملك را كه زنهار تسليم كن و از جهل تهور مكن كه اين مرد مؤيد است و از حق جمعيت عظيم دارد در جان خوييش الى آخره
آمدن جفعر رضى الله عنه به گرفتن قلعه، به تنهايى و مشورت كردن ملك آن قلعه در دفع او، و گفتن آن وزير ملك را كه زنهار تسليم كن و از جهل تهور مكن كه اين مرد مؤيد است و از حق جمعيت عظيم دارد در جان خوييش الى آخره
|
چونكه جعفر رفت سوى قلعه اى |
قلعه پيش كام خشكش جرعه اى |
|
|
يك سواره تاخت تا قلعه به كر |
تا در قلعه ببستند از حذر |
|
|
زهره نه كس را كه پيش آيد به جنگ |
اهل كشتى را چه زهره با نهنگ؟ |
|
|
روى آورد آن ملك سوى وزير |
كه چه جاره است اندر اين وقت؟ اى مشير |
|
|
گفت آنكه ترك گويى كبر و فن |
پيش او آيى به شمشير و كفن |
|
|
گفت آخر نه يكى مردى است فرد؟ |
گفت منگر خوار در فردى مرد |
|
|
چشم بگشا قلعه را بنگر نكو |
همچو سيماب است لرزان پيش او |
|
|
شسته در زين آنچنان محكم پى است |
گوييا شرقى و غربى با وى است |
|
|
چند كس همچون فدايى تاختند |
خويشتن را پيش او انداختند |
|
|
هر يكى را او به گرزى مى فكند |
سرنگوسار اندر اقدام سمند |
|
|
داده بودش صنع حق جمعيتى |
كه همى زد يك تنه بر امتى |
|
|
چشم من چون ديد روى آن قباد |
كثرت اعداد از چشمم فتاد |
|
|
اختران بسيار و خورشيد ار يكى است |
پيش او بنياد ايشان مندكى است |
|
|
گر هزاران موش پيش آرند سر |
گربه را نه ترس باشد نه حذر |
|
|
كى به پيش آيند موشان اى فلان |
نيست جمعيت درون جانشان |
|
داستان جعفر تأييد است براى مضمون بيت ٣٠٢٦.
آمدن جعفر ظاهر عبارت نشان مى دهد مقصود از جعفر، جعفر طيار است كه در