شرح مثنوى - شهيدى، سید جعفر - الصفحة ٤٥٢ - آمدن جفعر رضى الله عنه به گرفتن قلعه، به تنهايى و مشورت كردن ملك آن قلعه در دفع او، و گفتن آن وزير ملك را كه زنهار تسليم كن و از جهل تهور مكن كه اين مرد مؤيد است و از حق جمعيت عظيم دارد در جان خوييش الى آخره
چشم من: وزير كه ملك با او مشورت كرد.
قباد: كنايت از جعفر.
(چون اطمينان نفس او را ديدم. دانستم لشكر بسيار از پس او بر نمى آيد.) چنانكه نوشته شد ارتباط اين داستان، با داستان پيش در بيت ٣٠٢٦ است. «روبه» در ان بيت استعارت از مرد خدا و «شيران» استعارت از اولياست. آنكس كه به خدا تكيه دارد، از دشمن انبوه نمى ترسد، بلكه انبوه جمعيت از وى در هراس افتند و مى گريزند. «جعفر» رمز مرد الهى است كه بيم او در دل دشمنان افتاد و چنان از او هراسان گشتند كه جمع موشان از گربه، و در آن نكته ديگرى است و آن اين است كه مؤمنان جمع اند، و كافران پراكنده و پراكندگى آنان پيش از بيم ضربت مؤمنان در آنان اثر مى كند.
|
هست جمعيت به صورت ها فشار |
جمع معنى خواه هين از كردگار |
|
|
نيست جمعيت ز بسيارى جسم |
جسم را بر باد قائم دان چو اسم |
|
|
در دل موش ار بدى جمعيتى |
جمع گشتى چند موش از حميتى |
|
|
بر زدندى چون فدايى حمله اى |
خويش را بر گربه اى بى مهله اى |
|
|
آن يكى چشمش بكندى از ضراب |
وآن دگر گوشش دريدى هم به ناب |
|
|
وآن دگر سوراخ كردى پهلوش |
زا جماعت گم شدى بيرون شوش |
|
|
ليك جمعيت ندارد جان موش |
بجهد از جانش به بانگ گربه هوش |
|
|
خشك گردد موش زآن گربه عيار |
گر بود اعداد موشان صد هزار |
|
|
از رمه انبه چه غم قصاب را |
انبهى هش چه بندد خواب را |
|
|
مالك الملك است جمعيت دهد |
شير را تا بر گله گوران جهد |
|
|
صد هزاران گور ده شاخ و دلير |
چون عدم باشند پيش صول شير |
|
فشار: بيهوده.
قائم بودن جسم بر باد: كنايت از برپا بودن آن به روح بخارى. چون آن بخار رفت، جسم از كار مى افتد.
بر باد بودن اسم: اسم لفظ است و لفظ صوتى است كه از دهان خارج مى شود، آنچه حقيقت دارد مسمى است نه اسم.