شرح مثنوى - شهيدى، سید جعفر - الصفحة ٢٥٣ - قال النبى
گفت: قصه گو كه داستان دزدى نامه مى خواند.
خطا: ختا: سرزمين شمالى چين.
اين داستان برگرفته از حكايتى است كه ابن جوزى در كتاب الاذكياء آورده است: «خياطى نزد يكى از تركان رفت تا براى او قبايى ببرد. چون بريدن را آغاز كرد ترك بدو مى نگريست و خياط را ممكن نبود از پارچه بدزدد، پس تيزى داد ترك خنده گرفت چنانكه به پشت افتاد خياط آنچه مى خواست از پارچه برگرفت. پس ترك نشست و خياط را گفت ضرطه اى ديگر بده، خياط گفت روا نبود كه قبا تنگ شود.» (الاذكياء، ص ١٤٥) و اين داستان را عبيد در رساله دلگشا (ص ١٣٥) آورده است.
و داستان «استاد علم» كه ميان عامه معروف است و در امثال و حكم نيز آمده با اين داستان اندك نزديكى دارد. حاصل داستان اينكه خياطى بود و از هر رخت كه براى دوختن نزد او مى آوردند اندكى بر مى داشت. شبى در خواب ديد قيامت برپا شده فرشته اى پيشاپيش او علمى مى برد كه هرچه از رخت هاى مردم دزديده بود بر آن آويزان است. سراسيمه از خواب برخاست و بامدادان شاگرد را گفت هرگاه من خواستم از رخت مشترى بردارم بگو استاد علم. شاگرد چنين مى كرد و استاد از دزديدن دست بر مى داشت تا اينكه روزى يكى پارچه اى گرانبهاى كمياب نزد او برد. خياط چون به كار مشغول شد اندكى برداشت شاگرد گفت استا علم. استاد را دل نمى داد از آن رخت برندارد گفت درد و ورم از اين نبود توى علم.
كشف غطا: برداشتن سرپوش. و در اين بيت به معنى آشكار شدن دزدى هاى نهانى در زيان است.
كشف مى كرد ...: داستانگو با داستان هايى كه شب هنگام از دزدى در زيان براى مرد مى گفت، همچون روز رستاخيز كه نهانى ها آشكار مى شود، زشتى آنان را برملا مى كرد. (بيت ١٦٥١) اهل نهى: خردمندان.
دو عدو در كشف راز: هرگاه جنگى ميان دو كس بينى، خواهى ديد آن دو، زشتى هاى يكديگر را مى گويند. و آن زشتى گفتن چون روز محشر است: يوم تبلى