شرح مثنوى - شهيدى، سید جعفر - الصفحة ٤٧٩ - مثل دوبين همچو آن غريب شهر كاش عمر نام، كه از يك دكانش به سبب اين به آن دكان ديگر حواله كرد،
نامى از آنان نان مى خواست او را سرگردان مى كردند و از دكانى به دكانى ديگر حوالت مى نمودند و او نمى دانست موجب اين سرگردانى نام اوست.
كاش: مخفف كاشان.
لواش: نان تنك.
|
پوز خود را لويشه كردستم |
تا طمع بگسلد ز قرص لواش |
|
زآن يكى نان ...: يك نان آن دكان بهتر از پنجاه نان اين دكان است.
نيست دكانى دگر: اگر نيك مى نگريست مى ديد همه دكان ها در نفروختن نان به او چون يك دكان اند و هيچ كدام بدو نان نمى فروشند.
زدى اشراق ...: اگر مرد نانخواه از اين حقيقت آگاه مى شد كه نام او موجب نان نفروختن بدوست، از نام چشم مى پوشيد و خود را عمر نيم شناساند و مسلمان مى نماياند. مرد نانوا هم او را عمر نمى ديد و على خطابش مى كرد و به دكان دارهاى ديگر آواز نمى داد عمر آمده است بدون نان نفروشيد و آنها هم او را از دكانى به دكان ديگر حوالت نمى كردند.
بر نان زدن: نان طلب كردن، نان خريدن.
|
چون به يك دكان عمر بودى برو |
در همه كاشان ز نان محروم شو |
|
|
ور به يك دكان على گفتى بگير |
نان از اينجا بى حواله و بى زحير |
|
|
احول دوبين چو بى بر شد ز نوش |
احول ده بينى اى مادر فروش |
|
|
اندر اين كاشان خاك از احولى |
چون عمر مى گرد، چون نبوى على |
|
|
هست احول را در اين ويرانه دير |
گوشه گوشه نقل نو اى ثم خير |
|
|
ور دو چشم حق شناس آمد تو را |
دوست پر بين عرصه هر دو سرا |
|
|
وا رهيدى از حواله جا به جا |
اندر اين كاشان پر خوف و رجا |
|
|
اندر اين جو غنچه ديدى يا شجر |
همچو هر جو تو خيالش ظن مبر |
|
|
كه تو را از عين اين عكس نقوش |
حق حقيقت گردد و ميوه فروش |
|
|
چشم از اين آب از حول حر مى شود |
عكس مى بيند، سبد پر مى شود |
|
|
پس به معنى باغ باشد اين نه آب |
پس مشو عريان چو بلقيس از حباب |
|