شرح مثنوى - شهيدى، سید جعفر - الصفحة ٣١٨ - واگشتن مريد از وثاق شيخ و پرسيدن از مردم و نشان دادن ايشان كه شيخ به فلان بيشه رفته است
واگشتن مريد از وثاق شيخ و پرسيدن از مردم و نشان دادن ايشان كه شيخ به فلان بيشه رفته است
|
بعد از آن پرسان شد او از هر كسى |
شيخ را مى جست از هر سو بسى |
|
|
پس كسى گفتش كه آن قطب ديار |
رفت تا هيزم كشد از كوهسار |
|
|
آن مريد ذوالفقار انديش تفت |
در هواى شيخ سوى بيشه رفت |
|
|
ديو مى آورد پيش هوش مرد |
وسوسه تا خفيه گردد مه زگرد |
|
|
كين چنين زن را چرا اين شيخ دين |
دارد اندر خانه يار و همنشين |
|
|
ضد را با ضد ايناس از كجا |
با امام الناس نسناس از كجا |
|
|
باز او لاحول مى كرد آتشين |
كاعتراض منبر او كفر است و كين |
|
|
من كه باشم با تصرف هاى حق |
كه برآرد نفس من اشكال و دق |
|
|
باز نفسش حمله مى آورد زود |
زين تعرف در دلش چون كاه دود |
|
|
كه چه نسبت ديو را با جبرئيل |
كه بود با او به صحبت هم مقيل |
|
|
چون تواند ساخت با آزر خليل |
چون تواند ساخت با رهزن دليل |
|
ذوالفقار انديش: تيز فكر (كه با حقيقت بينى وسوسه ها را از دل خود بر مى دارد).
خفيه گردد مه ز گرد ..: حقيقت پوشيده شود. (شيطان با وسوسه او را بر مى انگيخت تا بر كار شيخ خرده گيرد كه چرا چنين زنى را اختيار كرده است.) ايناس: خو گرفتن، انس گرفتن.
نسناس: فرهنگ نويسان آن را گونه گون معنى كرده اند. در چهار مقاله نظامى عروضى (ص ١٤- ١٥) آمده است: «بالاى او راست است و ناخن او پهن و سر او را موى است.» از مجموع آن تعريف ها مى توان گفت نسناس با آنچه امروز به نام گوريل