شرح مثنوى - شهيدى، سید جعفر - الصفحة ٣٥٠ - انابت آن طالب گنج به حق تعالى بعد از طلب بسيار و عجز و اضطرار كه اى ولى الاظهار تو كن اين پنهان را آشكار
|
خود ندارم هيچ به سازد مرا |
كه ز وهم دارم است اين صد عنا |
|
هوش: جان انسانى كه فرهنگ و تدبير اثر اوست. (نگاه كنيد به ذيل بيت ٢٢٩٨/ ٦) مرغان زير دام بودن: حس هاى خود را در فرمان داشتن. از حس ها بهره گرفتن. هنگام خواب اين حس ها از كار افتاده است و در اختيار جان حيوانى نيست.
منزل هاى جان: آنچه جان به هنگام خواب بيند و در آن به سر برد تا سحرگاهان ديگر بار به تن باز گردد. (اگر مرا از خود اختيارى بود، شب هنگام خواب نيز بايستى بر خود مسلط باشم.) ديده را ناديده انگاشتن: عنايت و لطف خدا را به حساب نياوردن و به انديشه و فكر خود بسنده نمودن.
چون الف چيزى ندارم: در مكتب خانه هاى قديم رسم بود، هنگام آموزاندن الفبا شاگرد را نين تعليم مى دادند: «الف» چيزى ندارد، «ب» يكى به زير دارد، «ت» دو تا به سر دارد، و همچنين.
|
فكر گاهش كند شد عقلش خرف |
عمر شد چيزى ندارد چون الف |
|
الف و ميم: ام: اساس، اصل. چنانكه گفته شد الف چيزى ندارد. «ام» (در نوشتن، سر ميم داراى حلقه اى تنگ است و دم آن كشيده، پس ام كه اساس هستى ماست نادار و در تنگاست و ما پيوسته ميان غفلت و تنگ دلى به سر مى بريم) و در بيت بعد توضيح بيشترى است.
نرگدا: گداى ستبر جسم شوخ چشم.
|
علم دان خاصه خدا آمد |
علم خوان شوخ و نرگدا آمد |
|
اين بيت ها هرچند دنباله داستان درويش گنج طلب است، اما زبان حال همه بندگانى است كه به عقل و درايت خود تكيه مى كنند و لطف حق را كه سال ها از آن برخوردار بوده اند ناديده مى گيرند، خود را به چيزى مى شمارند و پس از رنج بسيار و اين سو و آن سو رفتن ديگر بار خدا را به ياد مى آرند و دست نياز به سوى او بر مى دارند.