شرح مثنوى - شهيدى، سید جعفر - الصفحة ٥٠٧ - مؤاخذه يوسف صديق صلوات الله عليه به حبس بضع سنين به سبب يارى خواستن از غير حق و گفتن اذكرنى عند ربك، مع تقريره
|
حجاب چهره جان مى شود غبار تنم |
خوشا دمى كه از آن چهره پرده بر فكنم |
|
ظاهرا برگرفته از اين بيت است.
از ماست كه بر ماست: مثلى مشهور.
|
زى تير نگه كرد و پر خويش در آن ديد |
گفتا ز كه ناليم كه از ماست كه بر ماست |
|
قطعه اى را كه اين بيت از آن است به انورى نيز نسبت داده اند.
دهخدا در حاشيه خود بر ديوان ناصر خسرو نوشته است اصل مثل يونانى است. مرحوم مينوى ذيل آن حاشيه افزوده است طغرائى در لامية العجم اين بيت را آورده است:
|
فقال و السهم تحدوه قوائمه |
من ذا الوم وحتفى جاء من قبلى |
|
توجه ما به جسم موجب شده است كه از ديدن لطف روح و زيبايى آن محروم مانيم.
كف پرست: نگرنده به كف دريا و ناديدن آب آن. ظاهربين.
مضمون اين بيت متمم بيت هاى گذشته است و حاصل آن اينكه بايد جسم را رها كرد و به جان پرداخت. از مخلوق بريد و به خالق رسيد كه اگر چنين كنى به مقصود رسى.
|
اى عجب چه فن زند ادراكشان |
پيش جزر و مد بحر بى نشان |
|
|
زآن بيابان اين عمارت ها رسيد |
ملك و شاهى و وزارت ها رسيد |
|
|
آفتابا با چو تو قبله و امام |
شب پرستى و خفاشى مى كنيم |
|
|
سوى خود كن اين خفاشان را مطار |
زين خفاشيشان بخر اى مستجار |
|
|
اين جوانى زين جرم ضال است و مغير |
كه به من آمد ولى او را مگير |
|
|
در عمادالملك اين انديشه ها |
گشته جوشان چون اسد در بيشه ها |
|
|
ايستاده پيش سلطان ظاهرش |
در رياض غيب جان طايرش |
|
|
چون ملايك او به اقليم الست |
هر دمى مى شد به شرب تازه مست |
|
|
اندرون سور و برون چون پر غمى |
در تن همچون لحد خوش عالمى |
|