شرح مثنوى - شهيدى، سید جعفر - الصفحة ٤٣٧ - رجوع كردن به قصه طلب كردن آن موش آن چغز را لب لب جو و كشيدن سر رشته تا چغز را در اب خبر شود از طلب او
رجوع كردن به قصه طلب كردن آن موش آن چغز را لب لب جو و كشيدن سر رشته تا چغز را در اب خبر شود از طلب او
|
آن سرشته عشق رشته مى كشد |
بر اميد وصل چغز با رشد |
|
|
مى تند بر رشته دل دم به دم |
كه سر رشته به دست آورده ام |
|
|
همچو تارى شد دل و جان در شهود |
تا سر رشته به من رويى نمود |
|
|
خود غراب البين آمد ناگهان |
بر شكار موش و بردش زآن مكان |
|
|
چون برآمد بر هوا موش از غراب |
منسحب شد چغز نيز از قعر آب |
|
|
موش در منقار زاغ و چغز هم |
در هوا اويخته پا در رتم |
|
|
خلق مى گفتند زاغ از مكر و كيد |
چغز آبى را چگونه كرد صيد |
|
|
چون شد اندر آب و چونش در ربود؟ |
چغز آبى كه شكار زاغ بود |
|
|
چغز گفتا اين سزاى آن كسى |
كو چوبى آبان شود جفت خسى |
|
سرشته عشق: كنايت از موش.
چون تار شدن: باريك گشتن. (بر اثر رياضت و مجاهدت).
شهود: در لغت ديدن است و حاضر بودن، و در اصطلاح عارفان حضور دل است به هرچه در آن حاضر است و نيز عبارت است از ديدار حق. (بسيار رياضت بايد، تا سالك را شهودى نصيب آيد.) غراب البين: زاغى كه منقار آن سرخ بود. زاغ سياه دشتى. و آن را شوم مى دانند گويند چون كسى از خانه به در شود و آن را ببيند ميان او و دوستانش جدايى افتد. (غياث اللغات) تا وصلتى دست داد، هجر پديد گشت.
منحسب: كشيده.