شرح مثنوى - شهيدى، سید جعفر - الصفحة ٢٥٨ - مضاحك گفتن درزى و ترك را از قوت خنده بسته شدن دو چشم تنگ او و فرصت يافتن درزى
مضاحك گفتن درزى و ترك را از قوت خنده بسته شدن دو چشم تنگ او و فرصت يافتن درزى
|
ترك خنديدن گرفت از داستان |
چشم تنگش گشت بسته آن زمان |
|
|
پاره اى دزديد و كردش زير ران |
از جز حق از همه احيا نهان |
|
|
حق همى ديد آن ولى ستار خوست |
ليك چون از حد برى غماز اوست |
|
|
ترك را از لذت افسانه اش |
رفت از دل دعوى پيشانه اش |
|
|
اصلس چه؟ دعوى چه؟ رهن چه |
ترك سر مست است در لاغ اچى |
|
|
لابه كردش ترك كز بهر خدا |
لاغ مى گو كه مرا شد مغتذا |
|
|
گفت لاغى خندمينى آن دغا |
كه فتاد از قهقهه او بر قفا |
|
|
پاره اى اطلس سبك بر نيفه زد |
ترك غافل خوش مضاحك مى مزد |
|
|
همچنين بار سوم ترك خطا |
گفت لاغى گوى از بهر خدا |
|
|
گفت لاغى خندمين تر زآن دو بار |
كرد او اين ترك را كلى شكار |
|
|
چشم بسته عقل جسته مولهه |
مست ترك مدعى از قهقهه |
|
|
پس سوم بار از قبا دزديد شاخ |
كه ز خنده اش يافت ميدان فراخ |
|
|
چون چهارم بار آن ترك خطا |
لاغ از آن استا همى كرد اقتضا |
|
|
رحم آمد بر وى آن استاد را |
كرد در باقى فن و بيداد را |
|
|
گفت مولع گشت اين مفتون در اين |
بى خبر كين چه خسار است و غبين |
|
|
بوسه افشان كرد بر استاد او |
كه به من بهر خدا افسانه گو |
|
مضاحك: سخنان خنده آور.
از جز حق ...: جز از حق. (پاره اى از پارچه را دزديد و زير ران خود پنهان نمود با چنان