شرح مثنوى - شهيدى، سید جعفر - الصفحة ٦٣١ - رسيدن آن شخص به مصر و شب بيرون آمدن به كوى از بهر شبكوكى و گدايى و گرفتن عسس او را، و مراد او حاصل شدن از عسس بعد از خوردن زخم بسيار و عسى أن تكرهوا شيئا و هو خير لكم و قوله تعالى سيجعل الله بعد عسر يسرا و قوله
رسيدن آن شخص به مصر و شب بيرون آمدن به كوى از بهر شبكوكى و گدايى و گرفتن عسس او را، و مراد او حاصل شدن از عسس بعد از خوردن زخم بسيار و عسى أن تكرهوا شيئا و هو خير لكم و قوله تعالى سيجعل الله بعد عسر يسرا[١] و قوله ٧ اشتدى ازمة تنفرجى، و جميع القرآن و الكتب المنزلة فى تقرير هذا
|
ناگهانى خود عسس او را گرفت |
مشت و چوبش زد ز صفرا ناشكفت |
|
|
اتفاقا اندر آن شب هاى تار |
ديده بد مردم ز شب دزدان ضرار |
|
|
بود شب هاى مخوف و منتحس |
پس به جد مى جست دزدان را عسس |
|
|
تا خليفه گفت كه ببريد دست |
هركه شب گردد و گر خويش من است |
|
|
بر عسس كرده ملك تهديد و بيم |
كه چرا باشيد بر دزدان رحيم |
|
|
عشوه شان را از چه رو باور كنيد |
يا چرا ز ايشان قبول زر كنيد |
|
|
رحم بر دزدان و هر منحوس دست |
بر ضعيفان ضربت و بى رحمى است |
|
|
هين ز رنج خاص مسكل ز انتقام |
رنج او كم بين ببين تو رنج عام |
|
|
اصبع ملدوغ بر در دفع شر |
در تعدى و هلاك تن نگر |
|
|
اتفاقا اندر آن ايام دزد |
گشته بود انبوه پخته و خام دزد |
|
|
در چنين وقتش بديد و سخت زد |
چوب ها و زخم هاى بى عدد |
|
|
نعره و فرياد زآن درويش خاست |
كه مزن تا من بگويم حال راست |
|
|
گفت اينك دادمت مهلت بگو |
تا به شب چون آمدى بيرون به كو |
|
|
تو نه اى زينجا غريب و منكرى |
راستى گو تا به چه مكر اندرى |
|
|
اهل ديوان بر عسس طعنه زدند |
كه چزا دزدان كنون انبه شدند |
|
|
انبهى از توست و از امثال توست |
وانما ياران زشتت را نخست |
|
[١] در حاشيه نسخه اساس اضافه دارد: و قوله تعالى ان مع العسر يسرا.