شرح مثنوى - شهيدى، سید جعفر - الصفحة ١٦٨ - رنجور شدن اين هلال و بى خبرى خواجه او از رنجورى او از تحقير و ناشناخت و واقف شدن دل مصطفى
اصحابى نجوم:
|
گفت پيغمبر كه اصحابى نجوم |
رهروان را شمع و شيطان را رجوم |
|
(نگاه كنيد به: ذيل بيت ٣٦٥٦/ ١) سرى: جمع سرى: جوانمرد، شريف.
قدوة: پيشوا. (ياران من ستارگان اند. مقتداى جوانمردان. و طردكننده سركشان.)
|
مير را گفتند كآن سلطان رسيد |
او ز شادى بى دل و جان برجهيد |
|
|
بر گمان آن ز شادى زد دو دست |
كآن شهنشهه بهر آن مير آمده است |
|
|
چون فرو آمد ز غرفه آن امير |
جان همى افشاند پامزد بشير |
|
|
پس زمين بوس و سلام آورد او |
كرد رخ را از طرب چون ورد او |
|
|
گفت بسم الله مشرف كن وطن |
تا كه فردوسى شود اين انجمن |
|
|
تا فزايد قصر من بر آسمان |
كه بديدم قطب دوران زمان |
|
|
گفتش از بهر عتاب آن محترم |
من براى ديدن تو نامدم |
|
|
گفت روحم آن تو خود روح چيست |
هين بفرما كين تجشم بهر كيست |
|
|
تا شوم من خاك پاى آن كسى |
كه به باغ لطف توستش مغرسى |
|
[١]
|
پس بگفتش كآن هلال عرش كو |
همچو مهتاب از تواضع فرش كو |
|
|
آن شهى در بندگى پنهان شده |
بهر جاسوسى به دنيا آمده |
|
|
تو مگو كو بنده و آخر جى ماست |
اين بدان كه گنج در ويرانه هاست |
|
|
اى عجب چون است از سقم آن هلال |
كه هزاران بدر هستش پاى مال |
|
|
گفت از رنجش مرا آگا نيست |
ليك روزى چند بر درگاه نيست |
|
|
صحبت او با ستور و استر است |
سايس است و منزلش اين آخر است |
|
مير: چنانكه نوشته شد هلال غلام مغيره پسر شعبه بود. مغيره از مردم ثقيف است. هنگامى كه رسول ٦ در مكه به سر مى برد مغيره جزء مشركان بود.
[١] -در حاشيه نسخه اساس:
|
سألتُ حبيبى الوصلَ منه دُعابَةً |
و أعْلَمُ أنَّ الوصل ليس يكونُ |
|
|
فمَاسَ دلالًا و ابتهاجاً و قال لى |
برفقٍ مجيباً( ما سألتَ يَهُونُ) |
|