شرح مثنوى - شهيدى، سید جعفر - الصفحة ٤٠٨ - لابه كردن موش مر چغز را كه بهانه مينديش و در نسيه مينداز انجاح اين حاجت مرا، كه فى التأخير آفات و الصوفى ابن الوقت
لناصحون: گفتند پدر ما، چرا ما راى بر يوسف امين نمى دانى حالى كه ما نيكخواه او هستيم. (يوسف، ١١) گفت اين دانم كه ...: مى دانم بردن يوسف از نزد من موجب رنج من است و من اين الهام را از خدا دارم.
در بيت ٢٧٤٢ اشارتى بود كه چغز را از پيوستن به موش كراهتى در دل پديد آمد، و پديد آمدن آن كراهت از جهد وى نبود، بلكه عنايتى بود از جانب حق. و اين عنايت خاص انسان نيست. ديگر انداران نيز از آن بهره مندند چنانكه به پيلى كه مأمور خراب كردن كعبه بود افاضت شد و اگر چنين كراهت در دل پديد آمد، آگاه ساختن از زيان و فساد است و بايد پرهيز كرد.
|
آن دليل قاطعى بد بر فساد |
وز قضا آن را نكرد او اعتداد |
|
|
درگذشت از وى نشانى آنچنان |
كه قضا در فلسفه بود آن زمان |
|
|
اين عجب نبود كه كور افتد به چاه |
بوالعجب افتادن بيناى راه |
|
|
اين قضا را گونه گون تصريف هاست |
چشم بندش يفعل الله مايشاست |
|
|
هم بداند هم نداند دل فنش |
موم گردد بهر آن مهر آهنش |
|
|
گويى دل گويدى كه ميل او |
چون در اين شد هرچه افتد باش گو |
|
|
خويش را زين هم مغفل مى كند |
در عقالش جان معقل مى كند |
|
|
گر شود مات اندر اين آن بوالعلا |
آن نباشد مات باشد ابتلا |
|
|
يك بلا از صد بلااش واخرد |
يك هبوطش بر معارج ها برد |
|
آن: اشارت است به بيمى كه يعقوب از نيت بد فرزندان در دل داشت و قرآن كريم از آن چنين تعبير مى كند. إني ليحزنني أن تذهبوا به و أخاف أن يأكله الذئب: من از اينكه شما او راى مى بريد اندوهگين مى شوم و مى ترسم گرگ او راى بخورد. (يوسف، ١٣) اعتداد: به شمار آوردن، به حساب آوردن. در احاديث مثنوى براى مستند اين بيت روايتى نقل شد كه ذيل بيت ٥١٤/ ٢ نوشته شد، ولى آن روايت با يعقوب (ع) نمى تواند منطبق باشد، چراكه نمى توان گفت عقل يعقوب (ع) از او ربوده شد.
قضا در فلسفه بودن: بعض شارحان آن را اظهار حكمت معنى كرده اند، ولى ظاهر عبارت