شرح مثنوى - شهيدى، سید جعفر - الصفحة ٤٠٩ - لابه كردن موش مر چغز را كه بهانه مينديش و در نسيه مينداز انجاح اين حاجت مرا، كه فى التأخير آفات و الصوفى ابن الوقت
نشان مى دهد كه مقصود از فلسفه تكيه كردن بر دليل ظاهرى است. (تأكيد برادران بر نگهدارى يوسف و اطمينانى كه به پدر دادند.) يفعل الله ما يشاء: خدا آن كند كه مى خواهد. گرفته از قرآن كريم (آل عمران: ٤٠، ابراهيم: ٢٧، حج: ١٨) است.
موم گشتن: كنايت از پذيرفتن.
مهر: استعارت از قضاست. (چون قضاى الهى رسيد دل هرچند هم نخواهد دانسته و ندانسته بربر آن نرم مى شود و آن را مى پذيرد.) مغفل: نا آگاه.
عقال: ريسمان يا آنچه بدان پاى شتر را بندند.
معقل: بسته در عقال. گرفتار.
بوالعلا: داراى رتبت والا. (اگر كسى از اولياى خدا در چنين بلايى افتد از رتبت او كاسته نمى گردد يا به تعبير مولانا مات نمى گردد ابتلائى است كه او را از ديگر بلاها نگاه مى دارد.) بر معارج بردن: رتبت بلند بخشيدن.
در بيت هاى پيش گفت اگر كراهت در دل و ليى از اوليا پديد گردد نشانه آفت است. در اين بيت ها گويد اما اگر قضاى الهى باشد وى بر حكم هاى ظاهرى تكيه مى كند.
|
چون قضا آيد نبينى غير پوست |
دشمنان را باز نشناسى ز دوست |
|
اما پذيرفتن آن خطر او را نقصى نيست. چراكه آن آزمايشى است از جانب خدا براى او كه او را از ديگر خطرها باز مى دارد و توضيح بيشتر در بيت هاى آينده است.
|
خام شوخى كه رهانيدش مدام |
از خمار صد هزاران زشت خام |
|
|
عاقبت او پخته و استاد شد |
جست از رق جهان و آزاد شد |
|
|
از شراب لايزالى گشت مست |
شد مميز از خلايق باز رست |
|
|
ز اعتقاد سست پر تقليدشان |
وز خيال ديده بى ديدشان |
|
|
اى عجب چه فن زند ادراكشان |
پيش جزر و مد بحر بى نشان |
|
|
زآن بيابان اين عمارت ها رسيد |
ملك و شاهى و وزارت ها رسيد |
|