شرح مثنوى - شهيدى، سید جعفر - الصفحة ٥٣٣ - بيان استمداد عارف از سرچشمه حيات ابدى و مستغنى شدن او از استمداد و اجتذاب از چشمه هاى آب هاى بى وفا كه علامة ذالك التجافى عن دار الغرور كه آدمى چون بر مددهاى آن چشمه ها اعتماد كند، در طلب چشمه باقى دائم سست شود كارى ز درون جان تو مى بايد # كز عاريه
بيان استمداد عارف از سرچشمه حيات ابدى و مستغنى شدن او از استمداد و اجتذاب از چشمه هاى آب هاى بى وفا كه علامة ذالك التجافى عن دار الغرور كه آدمى چون بر مددهاى آن چشمه ها اعتماد كند، در طلب چشمه باقى دائم سست شود
|
كارى ز درون جان تو مى بايد |
كز عاريه ها تو را درى نگشايد |
|
|
يك چشمه آب از درونخانه |
به زآن جويى كه آن ز بيرون آيد |
|
|
حبذا كاريز اصل چيزها |
فارغت آرد از اين كاريزها |
|
|
تو ز صد ينبوع شربت مى كشى |
هرچه زآن صد كم شود كاهد خوشى |
|
|
چون بجوشيد از درون چشمه سنى |
ز استراق چشمه ها گردى غنى |
|
|
قرة العينت چو ز آب و گل بود |
راتبه اين قره درد دل بود |
|
|
قلعه را چون آب آيد از برون |
در زمان امن باشد بر فزون |
|
|
چونكه دشمن گرد آن حلقه كند |
تا كه اندر خونشان غرقه كند |
|
|
آب بيرون را ببرند آن سپاه |
تا نباشد قلعه را زآنها پناه |
|
|
آن زمان يك چاه شورى از درون |
به ز صد جيحون شيرين از برون |
|
|
قاطع الاسباب و لشكرهاى مرگ |
همچو دى آيد به قطع شاخ و برگ |
|
|
در جهان نبود مددشان از بهار |
جز مگر در جان بهار روى يار |
|
|
زآن لقب شد خاك را دار الغرور |
كو كشد پا را سپس يوم العبور |
|
|
پيش از آن بر راست و بر چپ مى دويد |
كه بچينم درد تو چيزى نچيد |
|
|
او بگفتى مر تو را وقت غمان |
دور از تو رنج و ده كه در ميان |
|
|
چون سپاه رنج آمد، بست دم |
خود نمى گويد تو را من ديده ام |
|