شرح مثنوى - شهيدى، سید جعفر - الصفحة ٦٧٣ - باز آمدن زن جوحى به محكمه قاضى سال دوم بر اميد وظيفه پارسال و شناختن قاضى او را الى اتمامه
باز آمدن زن جوحى به محكمه قاضى سال دوم بر اميد وظيفه پارسال و شناختن قاضى او را الى اتمامه
|
بعد سالى باز جوحى از محن |
رو به زن كرد و بگفت اى چست زن |
|
|
آن وظيفه پار را تجديد كن |
پيش قاضى از گله من گو سخن |
|
|
زن بر قاضى درآمد با زنان |
مر زنى را كرد آ زن ترجمان |
|
|
تا بنشناسد ز گفتن قاضيش |
ياد نايد از بلاى ماضيش |
|
|
هست فتنه غمزه غماز زن |
ليك آن صد تو شود ز آواز زن |
|
|
چون نمى توانست آوازى فراشت |
غمزه تنهاى زن سودى نداشت |
|
|
گفت قاضى رو تو خصمت را بيار |
تا دهم كار تو را با او قرار |
|
|
جوحى آمد قاضيش نشناخت زود |
كو به وقت لقيه در صندوق بود |
|
|
زو شنيده بود آواز از برون |
در شرى و بيع و در نقص فزون |
|
|
گفت نفقه زن چرا ندهى تمام |
گفت از جان شرع را هستم غلام |
|
|
ليك اگر ميرم ندارم من كفن |
مفلس اين لعبم و شش پنج زن |
|
|
زين سخن قاضى مگر بشناختش |
ياد آورد آن دغل و آن باختش |
|
|
گفت آن شش پنج با من باختى |
پار اندر ششدرم انداختى |
|
|
نوبت من رفت امسال آن قمار |
با دگر كس باز، دست از من بدار |
|
محن: جمع محنه: محنت، رنج.
ترجمان كردن: مترجم قراردادن. (زن جوحى خود با قاضى سخن نگفت مبادا او را از آوازش بشناسد از زنى ديگر خواست تا به جاى او سخن گويد.) فتنه: فريب.