شرح مثنوى - شهيدى، سید جعفر - الصفحة ٥٢٢ - گفتن خواجه در خواب به آن پاى مرد وجوه وام آن دوست را كه آمده بود و نشان دادن جاى دفن آن سيم و پيغام كردن به وارثان كه البتهآن را بسيار نبينند و هيچ باز نگيرند و اگرچه او هيچ از آن قبول نكند يا بعضى را قبول نكند هم آنجا بگذارند تا هر آنكه خواهد برگير
گفتن خواجه در خواب به آن پاى مرد وجوه وام آن دوست را كه آمده بود و نشان دادن جاى دفن آن سيم و پيغام كردن به وارثان كه البتهآن را بسيار نبينند و هيچ باز نگيرند و اگرچه او هيچ از آن قبول نكند يا بعضى را قبول نكند هم آنجا بگذارند تا هر آنكه خواهد برگيرد كه من با خدا نذرها كردم كه از آن سيم به من و متعلقان من حبه اى باز نگردد الى آخره
|
بشنو اكنون داد مهمان جديد |
من همى ديدم كه او خواهد رسيد |
|
|
من شنوده بودم از وامش خبر |
بسته بهر او دو سه پاره گهر |
|
|
كه وفاى وام او هستند و بيش |
تا كه ضيفم را نگردد سينه ريش |
|
|
وام دارد از ذهب او نه هزار |
وام را از بعض اين گو برگزار |
|
|
فضله ماند زين بسى گو خرج كن |
در دعايى گو مرا هم درج كن |
|
|
خواستم تا آن به دست خود دهم |
در فلان دفتر نوشته است اين قسم |
|
|
خود اجل مهلت ندادم تا كه من |
خفيه بسپارم بدو در عدن |
|
|
لعل و ياقوت است بهر وام او |
در خنورى و نبشته نام او |
|
|
در فلان طاقيش مدفون كرده ام |
من غم آن يار پيشين خورده ام |
|
|
قيمت آن را نداند جز ملوك |
فاجتهد بالبيع ان لا يخدعوك |
|
|
در بيوع آن كن تو از خوف غرار |
كه رسول آموخت سه روز اختيار |
|
|
از كساد آن مترس و در ميفت |
كه رواج آن نخواهد هيچ خفت |
|
|
وارثانم را سلام من بگو |
وين وصيت را بگو هم مو به مو |
|
|
تا ز بسيارى آن زر نشكهند |
بى گرانى پيش آن مهمان نهند |
|
|
ور بگويد او نخواهم اين فره |
گو بگير و هر كه را خواهى بده |
|
|
زآنچه دادم باز نستانم نقير |
سوى پستان باز نايد هيچ شير |
|