شرح مثنوى - شهيدى، سید جعفر - الصفحة ٣٨٧ - منادى كردن سيد ملك ترمد كه هر كه در سه يا چهار روز به سمرقند رود به فلان مهم، خلعت و اسب و غلام و كنيزك و چندين زر دهم، و شنيدن دلقك خبر اين منادى در ده، و آمدن به اولاقى نزد شاه كه من بارى نتوانم رفتن
الاسلام.
(نگاه كنيد به: ذيل عنوان بيت ٥٧٤/ ٥) صح: علامتى است كه بر بالاى سند مى نوشتند و نشان درستى مندرجات آن بود. (پى كسى برو كه اصلح است و اصلح بودن او از گفتار و كردارش آشكار و نشانه اى از تأييد پروردگار.) مرى: انقروى و بعض شارحان ديگر آن را ممال مراء جدال گرفته اند. ولى به قرينه حلو و حامض مى توان مرى را به معنى گلو گرفت. (آنكه يكدل نيست، ترش و شيرين در گلو دارد. حق و باطل را به هم در مى آميزد.) حلو و حامض: در لغت به معنى شيرين و ترش است و در اين بيت به معنى خالص و ناخالص به كار رفته است. (آنكه با ولى حق يكدل نيست، گاه مى پذيرد و گاه جدال مى كند.) بعض شارحان «حلو» را صاحب خرد و «حامض» را بدخو معنى كرده اند.
داحض: تباه، ناچيز. گرفته از قرآن كريم است: و الذين يحاجون في الله من بعد ما استجيب له حجتهم داحضة: و آنان كه درباره خدا احتجاج مى كنند از پس آنكه دعوت او پذيرفته شده آنان راى حجتشان تباه و ناچيز است. (شورى، ١٦) (كسى كه با ولى حق به نفاق رفتار مى كند نزد خدا مردود است.) افراشتن: رتبت عالى دادن. (چون ما آن ولى يا رسول را رتبت ارشاد و راهنمايى داديم، و آن مردم نيز برحسب فطرت دين را پذيرفته و بلى گفته اند، جايى براى حجت نمى ماند.) معاد و مستقر پديد آمدن: كنايت از حقيقت آشكار شدن، چنانكه قيامت تبلى السرائر است.
ذاهل: فراموش كننده، غافل.
خطرت: آنچه در دل آيد از احكام حق حرمت.
بر و بر: «بر» نيكى و «بر» گندم است. كنايت از خير و بركت.
بئس القرين: همنشين بد. گرفته از قرآن كريم است: يا ليت بيني و بينك بعد المشرقين فبئس القرين. (زخرف، ٣٨) به دنبال بحثى كه ميان شاه و دلقك به ميان آمد، و شتاب شاه در كيفر و اينكه تأخير موجب زيان خواهد بود، از زبان دلقك نكته اى را بيان مى كند كه بسيار مهم است. گناهكار رابايد كيفر كرد. اما شتاب در كيفر ممكن است موجب شود بيگناهى را