شرح مثنوى - شهيدى، سید جعفر - الصفحة ٣٣٤ - معجزه هود
غيبتى را كه فراغت از ديدار خلق است از تو باز مى گيرد.) قف: قيف: آلتى از فلز و يا شيشه كه دهانه آن از بالا فراخ است و از پاين تنگ و مايع ها را ب وسيله آن در ظرف هايى كه دهانه تنگ دارد مى ريزند.
شربت مك: مكنده رطوبت. (خيال آنان تو را از ياد حق و ذكر او باز مى دارد.) نشف كردن: به خود كشيدن رطوبت را. كنايت از جذب كردن.
وشاة: جمع واشى: سخن چين، غرض ورز.
شبنم: كنايت از اندك توجه دل به حضرت حق. (دنيا و دوستانى كه گرد تو را گرفته اند ماده اى را كه از درياى فيض حضرت حق بر تو افاضت شده مى خشكانند. نشان آن اين است كه سخن اوليا در تو اثر نمى كند، چون شاخ كه خشك شود و نتوان آن را خم كرد و يا به سويى كشيد.) ركون: مايل شدن به سويى.
سبد: در گذشته سبد را از شاخ تر بيد و مانند آن مى ساختند.
|
چون شد آن ناشف ز نشف بيخ خود |
نايد آن سويى كه امرش مى كشد |
|
|
پس بخوان قاموا كسالى از نبى |
چون نيابد شاخ از بيخش طبى |
|
|
آتشين است اين نشان كوته كنم |
بر فقير و گنج و احوالش زنم |
|
|
آتشى ديدى كه سوزد هر نهال |
آتش جان بين كزو سوزد خيال |
|
|
نه خيال و نه حقيقت را امان |
زين چنين آتش كه شعله زد ز جان |
|
|
خصم هر شير آمد و هر روبه او |
كل شىء هالك الا وجهه |
|
|
در وجوه وجه او رو خرج شو |
چون لف در بسم در رو درج شو |
|
|
آن الف در بسم پنهان كرد ايست |
هست او در بسم و هم در بسم نيست |
|
|
همچنين جمله حروف گشته مات |
وقت حذف حرف از بهر صلات |
|
|
او صله است و بى و سين زو وصل يافت |
وصل بى و سين الف را بر نتافت |
|
|
چونكه حرفى برنتابد اين وصال |
واجب آيد كه كنم كوته مقال |
|
|
چون يكى حرفى فراق سين و بى است |
خامشى اينجا مهم تر واجبى است |
|
|
چون الف از خود فنا شد مكتنف |
بى و سين بى او همى گويند الف |
|