شرح مثنوى - شهيدى، سید جعفر - الصفحة ٣٣٦ - معجزه هود
«فى الدار» كه در تلفظ «ى» و «الف» و «لام» مى افتد و يا حرف هايى كه در يكديگر ادغام مى شوند. انقروى حرف هاى مقدر را هم نمونه اى از اين نوع حرف ها فرض كرده است. مثلا در جمله «اسير سير البريد» كه در آن كاف تشبيه محذوف است، ولى ظاهرا حروف مات گشته در تعبير مولانا حرف در تقدير را شامل نمى شود.
اوصله است: الف در «بسم» فاصله ميان «ب» و «س» است و اين دو حرف را به هم وصل مى دهد اما اتصال ب و س، با يكديگر او را نمى پذيرد و تحمل نمى كند.
چون يكى حرفى ...: «الف» كه جدايى افكنده ميان ب و س است.
مكتنف: پناه جوينده.
بى و سين بى او ...: وقتى «بسم» تلفظ شود الف هم كه پنهان شده در معنى پديد مى شود. مثالى است تا نشان دهد، چون بنده بدان رتبت رسيد كه خود را در حق فانى ساخت و همه او شد به او باقى خواهد ماند، چنانكه قطره چون به دريا افتد به صورت از ميان رفته ولى با دريا باقى است كه:
|
اين دوئى باشد ز تسويلات ظن |
من توام اى من تو در وحدت تو من |
|
|
ما رميت اذ رميت بى وى است |
همچنين قال الله از صمتش بجست |
|
|
تا بود دارو ندارد او عمل |
چونكه شد فنى كند دفع علل |
|
|
گر شود بيشه قلم دريا مداد |
مثنوى را نيست پايانى اميد |
|
|
چارچوب خشت زن تا خاك هست |
مى دهد تقطيع شعرش نيز دست |
|
|
چون نماند خاك و بودش جف كند |
خاك سازد بحر او چون كف كند |
|
|
چون نماند بيشه و سر در كشد |
بيشه ها از عين دريا سركشد |
|
|
بهر اين گفت آن خداوند فرج |
حدثوا عن بحرنا اذ لا حرج |
|
|
بازگرد از بحر و رو در خشك نه |
هم ز لعبت گو كه كودك راست به |
|
|
تا ز لعبت اندك اندك در صبا |
جانش گردد با يم عقل آشنا |
|
|
عقل از آن بازى همى يابد صبى |
گرچه با عقل است در ظاهر ابى |
|
|
كودك ديوانه بازى كى كند |
جزو بايد تا كه كل را فى كند |
|