شرح مثنوى - شهيدى، سید جعفر - الصفحة ٥٣٩ - روان شدن شه زادگان در ممالك پدر بعد از وداع كردن ايشان شاه را و اعادت كردن شاه وقت وداع وصيت را الى آخره
روان شدن شه زادگان در ممالك پدر بعد از وداع كردن ايشان شاه را و اعادت كردن شاه وقت وداع وصيت را الى آخره
|
عزم ره كردند آن هر سه پسر |
سوى املاك پدر رسم سفر |
|
|
در طواف شهرها و قلعه هاش |
از پى تدبير ديوان و معاش |
|
|
دستبوس شاه كردند و وداع |
پس بديشان گفت آن شاه مطاع |
|
|
هر كجاتان دل كشد عازم شويد |
فى امان الله دست افشان رويد |
|
|
غير آن يك قلعه نامش هش ربا |
تنگ آرد بر كله داران قبا |
|
|
الله الله زآن دز ذات الصور |
دور باشيد و بترسيد از خطر |
|
|
رو و پشت برج هاش و سقف و پست |
جمله تمثال و نگار و صورت است |
|
|
همچو آن حجره زليخا پر صور |
تا كند يوسف به ناكامش نظر |
|
|
چونكه يوسف سوى او مى ننگريد |
خانه را پر نقش خود كرد آن مكيد |
|
|
تا به هر سو كه نگرد آن خوش عذار |
روى او را بيند او بى اختيار |
|
|
بهر ديده روشنان يزدان فرد |
شش جهت را مظهر آيات كرد |
|
|
تا به هر حيوان و نامى كه نگرند |
از رياض حسن ربانى چرند |
|
|
بهر اين فرمود با آن اسپه او |
حيث وليتم فثم وجهه |
|
|
از قدح گر در عطش آبى خوريد |
در درون آب حق را ناظريد |
|
|
آنكه عاشق نيست او در آب در |
صورت خود بيند اى صاحب بصر |
|
|
صورت عاشق چو فانى شد در او |
پس در آب اكنون كه را بيند بگو |
|
|
حسن حق بينند اندر روى حور |
همچو مه در آب از صنع غيور |
|
|
غيرتش بر عاشقى و صادقى است |
غيرتش بر ديو و بر استور نيست |
|
|
ديو اگر عاشق شود هم گوى برد |
جبرئيلى گشت و آن ديوى بمرد |
|