شرح مثنوى - شهيدى، سید جعفر - الصفحة ٥٤١ - روان شدن شه زادگان در ممالك پدر بعد از وداع كردن ايشان شاه را و اعادت كردن شاه وقت وداع وصيت را الى آخره
آفريننده اوست مى بينند چراكه خود را در حق فانى كرده اند.) حسن حق بيند ...: آنان اگر در زيبارويى بنگرند جمال حق را خواهند ديد. در اين بيت تلميحى است به گفت و گوى شمس الدين تبريزى با اوحدالدين كرمانى: وى در شهود حقيقت توسل به مظاهر صورى مى كرده و جمال مطلق را در صور مقيدات مشاهده مى نموده، شمس الدين تبريزى قدس سره از وى پرسيدند كه در چه كارى گفت ماه را در طشت آب مى بينم پس شيخ شمس الدين گفت: كه اگر بر قفا دنبل ندارى چرا بر اسمانش نمى بينى. (نفحات الانس، ص ٥٩٠) غيور: صفت حق تعالى، چنانكه در حديث است. نگاه كنيد به: ذيل بيت ٦٧٩/ ٣. (حق تعالى نمى خواهد عاشقانش جز بدو ننگرند. آنان نيز در هرچه نگاه كنند جلوه حق را مى بينند.) استور: ستور. ديو و استور: كنايت از نا آشنايان با خدا.
ديو اگر عاشق شود ...: اگر گمراهى از هدايت الهى برخوردار گردد.
اسلم الشيطان:
|
گر نگشتى ديو جسم آن را اكول |
اسلم الشيطان نفرمودى رسول |
|
(نگاه كنيد به: ذيل بيت ٢٨٩/ ٥) آنكه جز حق را نمى بيند اگر در آفريده اى بنگرد، آفريده را نمى نگرد بلكه آفريننده را مى بيند و اين هنگامى است كه بر شيطان نفس مسلط گردد و آن را مقهور خود سازد.
|
هين مبادا كه هوستان ره زند |
كه فتيد اندر شقاوت تا ابد |
|
|
از خطر پرهيز آمد مفترض |
بشنويد از من حديث بى غرض |
|
|
در فرج جويى خرد سرتيز به |
از كمين گاه بلا پرهيز به |
|
|
گر نمى گفت اين سخن را آن پدر |
ور نمى فرمود زآن قلعه حذر |
|
|
خود بد آن قلعه نمى شد خيلشان |
خود نمى افتاد آن سو ميلشان |
|
|
كآن نبد معروف بس مهجور بود |
از قلاع و از مناهج دور بود |
|
|
چون بكرد آن منع دلشان زآن مقال |
در هوس افتاد و در كوى خيال |
|
|
رغبتى زين منع در دلشان برست |
كه ببايد سر آن را باز جست |
|