شرح مثنوى - شهيدى، سید جعفر - الصفحة ٢٣١ - بار ديگر رجوع كردن به قصه صوفى و قاضى
|
اين روا باشد كه خرخرسى قلاش |
صوفيان را صفع اندازد بلاش |
|
|
گفت قاضى تو چه دارى بيش و كم |
گفت دارم در جهان من شش درم |
|
|
گفت قاضى سه درم تو خرج كن |
آن سه ديگر را به او ده بى سخن |
|
|
زار و رنجور است و درويش و ضعيف |
سه درم دربايدش تره و رغيف |
|
|
بر قفاى قاضى افتادش نظر |
از قفاى صوفى آن بد خوب تر |
|
|
راست مى كرد از پى سيليش دست |
كه قصاص سيليم ارزان شده است |
|
|
سوى گوش قاضى آمد بهر راز |
سيلى آورد قاضى را فرار |
|
|
گفت هر شش را بگيريد اى دو خصم |
من شوم آزاد بى خرخاش و وصم |
|
تسو: وزنى معادل چهار جو. و در اين بيت مقصود ديتى اندك است.
قلاش: (تركى) قلاش، مفلس، تهيدست.
صفع: پس گردنى.
بلاش: در برهان قاطع و بعض فرهنگ ها «بى سبب» معنى شده. در لغت نامه آمده است جزء دوم «لاش» و به معنى «غارت» است. كه بعضى «لاش» را مخفف «لاشىء» دانسته اند. با سابقه ديرينه «لاش» در شعر فارسى، مركب بودن از ب+ لا نه+ شىء مناسب تر به نظر مى رسد.
تره و رغيف: رغيف: نان تنك، و تره و رغيف: كنايت از خوراكى ساده است.
خرخاش: (تركى جغتائى) خرخشه، قارغاش، جدال. اين كلمه در شعر فارسى بارها آمده است:
|
دژ خوى تو را نيست بجز خرخشه كارى |
مانا كه بود خوى بدت خرخشه زارى |
|
|
اى مسلمانان اگر چشمش كند قصد دلم |
چون توان كردن به آن دو ترك كافر خرخشه |
|
وصم: عيب.