شرح مثنوى - شهيدى، سید جعفر - الصفحة ٢٤٥ - جواب گفتن آن قاضى صوفى را
بحر: استعارت از قدرت حق.
قطر: استعارت از آفريده.
ناشى: ناشىء: مبتدى، تازه كار.
|
ختم است به رغم چند ناشى |
بر خاقانى سخن تراشى |
|
در مضيق چند و چون نگنجيدن: با دليل راه بدو نبردن.
تو جانت را كه قطره اى از آفريده هاى آن درياى بيكران است نمى شناسى و عقل و جانت در فهم آن همچون بدنت نادان و ناتوان اند پس چگونه ممكن است دريايى را در محدوده دانش خود در آرى كه عقل در شناخت آن به نادانى اقرار مى كند.
در اينجا مناسب است سخن مولى على (ع) در اين باره آورده شود و دور نيست كه مولانا از آن الهام گرفته باشد: اگر وهم ما چون تير پران شود تا خود را به سر حد قدرت او رساند، و انديشه مبرا از وسوسه بكوشد تا سمند فكرت به ژرفاى غيب ملكوتش براند، و دل ها خود را در راه شناخت صفات او سرگشته و شيدا گرداند و باريك انديشى خرد خواهد تا به صفات او نرسيده، ذات وى را داند دست قدرتش باز گرداند. (نهج البلاغه، خطبه ٩١) سزا گستاخ تر از ناسزاست: آنكه ندانسته در اين دريا گام نهد معذور است اما آنكه از وسعت و عمق آن فى الجمله آگاه باشد و پا نهد غرقه خواهد شد.
|
كار بى چون را كه كيفيت نهد |
اينكه گفتم اين ضرورت مى دهد |
|
|
گه چنين بنمايد و گه ضد اين |
جز كه حيرانى نباشد كار دين |
|
در شيفتگى و عشق به حضرت حق گاه كار بدانجا مى كشد كه ناقصان از كاملان پيش مى افتند. براى نمونه نگاه كنيد به: داستان «موسى و شبان» (١٧١٠/ ٢ به بعد).
اين تو را باور نيايد: انقروى در شرح اين بيت به نقل از امية بن عبدالله روايت كند:
كان النبى ٦ يستفتح و يستنصر بصعاليك المسلمين
. و يوسف بن احمد مولوى در المنهج القوى همين روايت را از او نقل كرده و از آن كتاب در احاديث مثنوى وارد شده و مأخذ آن را الجامع الصغير و كنوز الحقائق نوشته است. در نهايه ابن اثير آمده است: