شرح مثنوى - شهيدى، سید جعفر - الصفحة ٧٠٩ - خطاب حق تعالى به عزرائيل
خطاب حق تعالى به عزرائيل ٧ كه تو را رحم بر كه بيشتر آمد از اين خلايق كه جانشان قبض كردى و جواب دادن عزرائيل حضرت را
|
حق به عزرائيل مى گفت اى نقيب |
بر كه رحم آمد تو را از هر كيب |
|
|
گفت بر جمله دلم سوزد به درد |
ليك ترسم امر را اهمال كرد |
|
|
تا بگويم كاشكى يزدان مرا |
در عوض قربان كند بهر فتى |
|
|
گفت بر كه بيشتر رحم آمدت |
از كه دل پرسوز و بريان تر شدت |
|
|
گفت روزى كشتيى بر موج تيز |
من شكستم ز امر تا شد ريز ريز |
|
|
پس بگفتى قبض كن جان همه |
جز زنى و غير طفلى زآن رمه |
|
|
هر دو بر يك تخته اى درماندند |
تخته را آن موج ها مى راندند |
|
|
باز گفتى ان مادر قبض كن |
طفل را بگذار تنها ز امر كن |
|
|
چون ز مادر بسكليدم طفل را |
خود تو مى دانى چه تلخ آمد مرا |
|
|
بس بديدم دود ماتم هاى زفت |
تلخى آن طفل از فكرم نرفت |
|
|
گفت حق آن طفل را از فضل خويش |
موج را گفتم فكن در بيشه ايش |
|
|
بيشه اى پر سوسن و ريحان و گل |
پر درخت ميوه دار خوش اكل |
|
|
چشمه هاى آب شيرين و زلال |
پروريدم طفل را با صد دلال |
|
|
صد هزاران مرغ مطرب خوش صدا |
اندر آن روضه فكنده صد نوا |
|
|
بسترش كردم ز برگ نسترن |
كرده او را آمن از صدمه فتن |
|
|
گفته من خورشيد را كو را مگز |
باد را گفته بر او آهسته وز |
|
|
ابر را گفته بر او باران مريز |
برق را گفته بر او مگراى تيز |
|
|
زين چمن اى دى مبران اعتدال |
پنجه اى بهمن بر اين روضه ممال |
|