شرح مثنوى - شهيدى، سید جعفر - الصفحة ٧٠٨ - وسوسه اى كه پادشاه زاده را پيدا شد از سبب استغنايى و كشفى كه از شاه دل او را حاصل شده بود، و قصد ناشكرى و سركشى مى كرد شاه را از راه الهام و سر شاه را خبر شد، دلش درد كرد، روح او را زخمى كرد چنانكه صورت شاه را خبر نبود الى آخره
شير را اسير دم گاو كردن: از عزت به خوارى افكندن. (خطاب سرزنش آميز شاه زاده است به نفس خود.) بارد نفس: سرد و بى روح كه گرمى عشق در او نيست.
بى حفاظى: گستاخى.
چيز دگر ...: كنايت از اخلاص از سوز دل برخاسته شود.
درد كآن از وحشت ...: آنكه مى ترسد مبادا ايمانش را از دست داده باشد ترحم كردنى است.
مبا: مباشد.
جامه درست بودن: كنايتاز به نعمتى رسيدن. (آدمى پيوسته بايد در تنگى و شكيبايى به سر برد. اگر اندك نعمتى بدو رسيد و شكيبايى از وى رميد در پى به دست اوردن رياست مى افتد). كلا إن الإنسان ليطغى أن رآه استغنى (. علق ٦- ٧) شه زاده كه از عنايت شاه در خود گشادگى خاطر ديد آن را از خود دانست، شاه غيرت آورد و بر وى خشم گرفت و عكس آن در دل شاه زاده پديد گشت و از گناهى كه كرده بود آگا شد. نفس را ملامت كردن گرفت و خود را خوار ديد و به انابت پرداخت انذارى است سالكان ناپخته را كه اگر در خود شرح صدرى ديدند فريفته نگردند و مغرور نشوند.
|
من غلام آنكه او در هر رباط |
خويش را واصل نداند بر سماط |
|
|
بس رباطى كه ببايد ترك كرد |
تا به مسكن در رسد يك روز مرد |
|
|
گرچه آهن سرخ شد او سرخ نيست |
پرتو عاريت آتش زنى است |
|