شرح مثنوى - شهيدى، سید جعفر - الصفحة ٣٥٦ - آواز دادن هاتف مر طالب گنج را و اعلام كردن از حقيقت اسرار آن
|
چو پيله ز برگ خزان خورد گاز |
همه تن شد انگشت و قى كرد باز |
|
ولى اين بيت در فهرست اشعار نظامى ديده نشد. اگر اين معنى درست باشد مى توان «علف» را كنايت از خوراك جسمانى گرفت. زيركان: آنان كه به عقل خود تكيه كرده اند. انان كه فريفته دانش ناقص خوداند.
|
زوبعان زيرك آخر رمان |
بر فزوده خويش بر پيشينيان |
|
|
حيله آموزان جگرها سوخته |
فعل ها و مكرها آموخته |
|
|
صبر و ايثار و سخاى نفس و جود |
باد داده كآن بود اكسير سود |
|
|
فكر آن باشد كه بگشايد رهى |
راه آن باشد كه پيش آيد شهى |
|
نهار: چاشتگاه. (هنگام غذا خوردن كودك، مادر دست و پاى اوست. چون خود را بدو تسليم كرده نيازى به دست و پا ندارد. او به دهانش غذا مى گذارد.)
|
كاش چون طفل از حيل جاهل بدى |
تا چو طفلان چنگ در مادر زدى |
|
با دانش صورى و قياس هاى فلسفى به حقيقت نمى توان رسيد، بايد به خدا رو آورد و به لطف او تكيه كرد. هر كه به انديشه خود مغرور گردد، از راه بيشتر دور گردد و آنكه خود را به خدا سپرد به سلامت رفت و سود برد. و داستان آينده توضيحى بر اين مطلب است.