شرح مثنوى - شهيدى، سید جعفر - الصفحة ٨٠ - حواله كردن مرغ گرفتارى خود را در دام به عفل و مكر و زرق زاهد و جواب زاهد مرغ را
حواله كردن مرغ گرفتارى خود را در دام به عفل و مكر و زرق زاهد و جواب زاهد مرغ را
|
گفت آن مرغ اين سزاى او بود |
كه فسون زاهدان را بشنود |
|
|
گفت زاهد نه، سزاى آن نشاف |
كو خورد مال يتيمان از گزاف |
|
|
بعد از آن نوحه گرى آغاز كرد |
كه فخ و صياد لرزان شد ز درد |
|
|
كز تناقض هاى دل پشتم شكست |
بر سرم جانا بيا مى مال دست |
|
|
زير دست تو سرم را راحتى است |
دست تو در شكر بخشى آيتى است |
|
|
سايه خود از سر من بر مدار |
بى قرارم بى قرارم بى قرار |
|
|
خواب ها بيزار شد از چشم من |
در غمت اى رشك سرو و ياسمن |
|
|
گر نيم لايق چه باشد گر دمى |
ناسزايى را بپرسى در غمى |
|
|
مر عدم را خود چه استحقاق بود |
كه بر او لطفت چنين درها گشود |
|
|
خاك گرگين را كرم آسيب كرد |
ده گهر از نور حس در جيب كرد |
|
|
پنج حس ظاهر و پنج نهان |
كه بشر شد نطفه مرده از آن |
|
|
توبه بى توفيقت اى نور بلند |
چيست جز بر ريش توبه ريشخند |
|
|
سبلتان توبه يك يك بركنى |
توبه سايه است و تو ماه روشنى |
|
|
اى ز تو ويران دكان و منزلم |
چون ننالم چون بيفشارى دلم |
|
|
چون گريزم زآنكه بى تو زنده نيست |
بى خداونديت بود بنده نيست |
|
|
جان من بستان تو اى جان را اصول |
زآنكه بى تو گشته ام از جان ملول |
|
|
عاشقم من بر فن ديوانگى |
سيرم از فرهنگى و فرزانگى |
|
زاهد: كنايت از صيادى كه خود را در برگ پوشانده بود.