شرح مثنوى - شهيدى، سید جعفر - الصفحة ٨٢ - حواله كردن مرغ گرفتارى خود را در دام به عفل و مكر و زرق زاهد و جواب زاهد مرغ را
كه من با اين تقاضاهاى درونى كه هر دم به صورتى طاهر مى شود، در افتادن نمى توانم. لطف توست كه مرا از اين ورطه نجات مى دهد. تو مرا از نيست هست كردى و به من هوش و حواس بخشيدى. هرچند اكنون از گناهى كه كرده ام پشيمانم، اما اگر تو ياريم ندهى پشيمانى مرا سودى نمى بخشد. و بر اين جمله مى افزايد كه اين پشيمانى و گريه هم از عنايت و تصرف تو است و اين تصرف است كه مرا از خود بيزار كرده، مى خواهم پرده شكيبايى را بدرم و ديوانه وار آنچه در دل دارم به زبان آرم.
|
چون بدرد شرم گويم راز فاش |
چند از اين صبر و زحير و ارتعاش |
|
|
در حيا پنهان شدم همچون سجاف |
ناگهان بجهم از اين زير لحاف |
|
|
اى رفيقان راه ها را بست يار |
آهوى لنگيم و او شير شكار |
|
|
جز كه تسليم و رضا كو چاره اى |
در كف شير نرى خونخواره اى |
|
|
او ندارد خواب و خور چون آفتاب |
روح ها را مى كند بى خورد و خواب |
|
|
كه بيا من باش يا هم خوى من |
تا ببينى در تجلى روى من |
|
|
ور نديدى چون چنين شيدا شدى؟ |
خاك بودى طالب احيا شدى |
|
|
گر ز بى سويت نداده است او علف |
چشم جانت چون بمانده است آن طرف |
|
|
گربه بر سوراخ زآن شد معتكف |
كه از آن سوراخ او شد معتلف |
|
|
گربه ديگر همى گردد به بام |
كز شكار مرغ يابيد او طعام |
|
|
آن يكى را قبله شد جولاهگى |
وآن يكى حارس براى جامگى |
|
|
وآن يكى بى كار و رو در لامكان |
كه از آو سو داديش تو قوت جان |
|
|
كار او دارد كه حق را شد مريد |
بهر كار او ز هر كارى بريد |
|
|
ديگران چون كودكان اين روز چند |
تا شب ترحال بازى مى كنند |
|
|
خوابناكى كو ز يقظت مى جهد |
دايه وسواس عشوه اش مى دهد |
|
|
رو بخسب اى جان كه نگذاريم ما |
كه كسى از خواب بجهاند تو را |
|
|
هم تو خود را بركنى از بيخ خواب |
همچو تشنه كه شنود او بانگ آب |
|
|
بانگ آبم من به گوش تشنگان |
همچو باران مى رسم از آسمان |
|
|
برجه اى عاشق برآور اضطراب |
بانگ آب و تشنه و آنگاه خواب |
|