شرح مثنوى - شهيدى، سید جعفر - الصفحة ٢٧٠ - حكايت در تقرير آنكه صبر در رنج كار، سهل تر از صبر در فراق يا ربود
حكايت در تقرير آنكه صبر در رنج كار، سهل تر از صبر در فراق يا ربود
|
آن يكى زن شوى خود را گفت هى |
اى مروت را به يك ره كرده طى |
|
|
هيچ نيمارم نمى دارى چرا |
تا به كى باشم در اين خوارى چرا |
|
|
گفت شو من نفقه چاره مى كنم |
گرچه عورم دست و پايى مى زنم |
|
|
نفقه و كشوه است واجب اى صنم |
از منت اين هر دو هست و نيست كم |
|
|
آستين پيرهن بنمود زن |
بس درشت و پر وسخ بد پيرهن |
|
|
گفت از سختى تنم را مى خورد |
كس كسى را كسوه زين سان آورد؟ |
|
|
گفت اى زن يك سؤالت مى كنم |
مرد درويشم همين آمد فنم |
|
|
اين درشت است و غليظ و ناپسند |
ليك بنديش اى زن انديشه مند |
|
|
اين درشت و زشت تر يا خود طلاق |
اين تو را مكروه تر يا خود فراق |
|
|
همچنان اى خواجه تشنيع زن |
از بلا و فقر و از رنج و محن |
|
|
لاشك اين ترك هوا تلخى ده است |
ليك از تلخى بعد حق به است |
|
|
گر جهاد وصوم سخت است و خشن |
ليك اين بهتر ز بعد ممتحن |
|
|
رنج كى ماند دمى كه ذوالمنن |
گويدت چونى تو اى رنجور من |
|
|
ور نگويد كت نه آن فهم و فن است |
ليك آن ذوق تو پرسش كردن است |
|
|
آن مليحان كه طبيبان دل اند |
سوى رنجوران به پرسش مايل اند |
|
|
ور حذر از ننگ و از نامى كنند |
چاره اى سازند و پيغامى كنند |
|
|
ورنه در دلشان بود آن مفتكر |
نيست معشوقى ز عاشق بى خبر |
|
|
اى تو جوياى نوادر داستان |
هم فسانه عشق بازان را بخوان |
|
|
بس بجوشيدى در اين عهد مديد |
ترك جوشى هم نگشتى اى قديد |
|
|
ديده اى عمرى تو داد و داورى |
وآنگه از ناديدگان ناشى ترى |
|