شرح مثنوى - شهيدى، سید جعفر - الصفحة ٦٥٧ - مفتون شدن قاضى بر زن جوحى و در صندوق ماندن، و نايب قاضى صندوق را خريدن، باز سال دوم آمدن زن جوحى بر اميد بازى پارينه و گفتن قاضى كه مرا آزاد كن و كسى ديگر را بجوى الى آخر القصه
|
امشب ار امكان بود آنجا بيا |
كار شب بى سمعه است و بى ريا |
|
|
جمله جاسوسان ز خمر خواب مست |
زنگى شب جمله را گردن زده است |
|
|
خواند بر قاضى فسون هاى عجب |
آن شكر لب و آنگهانى از جه لب |
|
|
چند با آدم بليس افسانه كرد |
چون حوا گفتش بخور آنگاه خورد |
|
|
اولين خون در جهان ظلم و داد |
از كف قابيل بهر زن فتاد |
|
|
نوح چون بر تابه بريان ساختى |
واهله بر تابه سنگ انداختى |
|
|
مكر زن بر كار او چيره شدى |
آب صاف وعظ او تيره شدى |
|
|
قوم را پيغام كردى از نهان |
كه نگه داريد دين زين گمرهان |
|
در مآخذ قصص و تمثيلات مثنوى حكايتى از لف ليل و ليله آمده است. حاصل آنكه زنى معشوقى داشت. مرد را برا نزاعى كه كرده بود به زندان افكندند. زن نزد والى رفت تا خلاصى او را بخواهد و گفت برادر مرا به گواهى دروغ در زندان افكنده اند، خواهم او را آزاد سازى. والى دلباخته زن شد، و زن با او وعده نهاد كه به خانه وى رود. پس نزد قاضى، وزير، و پادشاه رفت و هر سه را در همان روز كه با والى مقرر كرده بود به خانه خود خواند. سپس نزد نجار رفت و از او خواست صندوقى چهار طبقه بسازد و چون از نجار بهاى صندوق پرسيد نجار بدو اظهار عشق كرد زن گفت پس صندوق را پنج طبقه بساز، پس در آن روز كه وعده نهاده بود والى به خانه او آمد. زن گفت رخت از تن برآر و آسوده بشينو و از او برات آزادى برادر خوانده را گرفت. در هم اين وقت در زدند زن گفت شوى من است كه بى گاه آمده. پس والى را در طبقه اى از صندوق نهاد و در آن قفل كرد. آنگاه قاضى، وزير و ملك يك يك امدند و زن با آنان همان رفتار كرد. در آخر نجار در بكوفت زن در بگشود و گفت اى استاد اين طبقه ها كه براى صندوق ساخته اى بسيار كوچك است گفت نه فراخ است. گفت اكنون در اين طبقه رو تا تو را معلوم شود. نجار در آن طبقه رفت. زن در آن ببست و قفل كرد و آنچه از رخت آن چهار تن بود برگرفت و با نامه والى نزد زندان بان رفت و جوان را از زندان درآورد و گفت هرچه زودتر بايد از اين شهر برويم.
اين داستان چنانكه مى بينيم از يك سو با سروده مولانا مطابق است- داستان فريفتن