شرح مثنوى - شهيدى، سید جعفر - الصفحة ١٥٠ - خنديدن جهود و پنداشتن كه صديق مغبون است در اين عقد
خنديدن جهود و پنداشتن كه صديق مغبون است در اين عقد
|
قهقهه زد آن جهود سنگ دل |
از سر افسوس و طنز و غش و غل |
|
|
گفت صديقش كه اين خنده چه بود |
در جواب پرسش، او خنده فزود |
|
|
گفت اگر جدت نبودى و غرام |
در خريدارى اين اسود غلام |
|
|
من ز استيزه نمى جوشيدمى |
خود به عشر اينش بفروشيدمى |
|
|
كو به نزد من نيرزد نيم دانگ |
تو گران كردى بهايش را به بانگ |
|
|
پس جوابش داد صديق اى غبى |
گوهرى دادى به جوزى چون صبى |
|
|
كو به نزد من همى ارزد دو كون |
من به جانش ناظرستم تو به لون |
|
|
زر سرخ است او سيه تاب آمده |
از براى رشك اين احمق كده |
|
|
ديده اين هفت رنگ جسم ها |
در نيابد زين نقاب آن روح را |
|
|
گر مكيسى كرديى در بيع بيش |
دادمى من جمله ملك و مال خويش |
|
|
ور مكاس افزوديى من ز اهتمام |
دامنى زر كردمى از غير وام |
|
|
سهل دادى زآنكه ارزان يافتى |
در نديدى حقه را نشكافتى |
|
|
حقه سربسته جهل تو بداد |
زود بينى كه چه غبنت اوفتاد |
|
|
حقه پر لعل را دادى به باد |
همچو زنگى در سيه رويى تو شاد |
|
|
عاقبت واحسر تا گويى بسى |
بخت و دولت را فروشد خود كسى؟ |
|
|
بخت با جامه غلامانه رسيد |
چشم بدبختت بجز ظاهر نديد |
|
|
او نمودت بندگى خويشتن |
خوى زشتت كرد با او مكر و فن |
|
|
اين سيه اسرار تن اسپيد را |
بت پرستانه بگير اى ژاژخا |
|
|
اين تو را و آن مرا برديم سود |
هين لكم دين ولى دين اى جهود |
|