شرح مثنوى
(١)
دفتر ششم
١ ص
(٢)
ديباچه دفتر ششم
١ ص
(٣)
تمامت كتاب الموطد الكريم
٣ ص
(٤)
سؤال از مرغى كه بر سر ربض شهرى نشسته باشد سر او فاضل تر است و عزيزتر و شريف تر و مكرم تر، و جواب دادن واعظ سائل را به قدر فهم او
٢٠ ص
(٥)
نكوهيدن نامس هاى پوسيده را كه مانع ذوق ايمان، و دليل ضعف صدقاند،
٢٨ ص
(٦)
مناجات و پناه جستن به حق از فتنه اختيار و از فتنه اسباب اختيار كه سماوات و ارضين از اختيار و از اسباب اختيار شكوهيدند و ترسيدند،
٣٢ ص
(٧)
حكايت غلام هندو كه به خداوند زاده خود پنهان هواى آورده بود چون دختر را با مهتر زاده اى عقد كردند، غلام خبر يافت رنجور شد و مى گداخت و هيچ طبيب علت او را در نمى يافت و او را زهره گفتن نه
٣٧ ص
(٨)
صبر فرمودن خواجه مادر دختر را كه غلام را زجر مكن من او را بى زجر از اين طمع باز آرم، كه نه سيخ سوزد نه كباب خام ماند
٤١ ص
(٩)
در بيان آنكه اين غرور تنها آن هندو را نبود بلكه هر آدميى به چنين غرور مبتلاست در هر مرحله الا من عصم الله
٤٥ ص
(١٠)
در عموم تأويل اين آيت كه كلما أوقدوا نارا للحرب
٥٠ ص
(١١)
قصهاى هم در تقرير اين
٥٢ ص
(١٢)
تتمه حكايت اياز
٥٧ ص
(١٣)
وانمودن پادشاه به مرا و متعصبان در راه اياز سبب فضيلت و مرتبت و قربت و جامگى او بر ايشان بر وجهى كه ايشان را حجت و اعتراض نماند
٥٧ ص
(١٤)
مدافعه امرا آن حجت را به شبهه جبريانه و جواب دادن شاه ايشان را
٥٩ ص
(١٥)
قصه صيادى كه خويش را در گياه پيچيده بود
٦٣ ص
(١٦)
حكايت آن صيادى كه خويشتن در گياه پيچيده بود و دسته گل و لاله را كلهوار به سر فرو كشيده،
٦٣ ص
(١٧)
حكايت آن شخص كه دزدان قوچ او را بدزديدند و بر آن قناعت نكرد به حيله جامه هاش را هم دزديدند
٦٨ ص
(١٨)
مناظره با صياد در ترهب و در معنى ترهبى كه مصطفى
٧٠ ص
(١٩)
حكايت پاسبان كه خاموش كرد تا دزدان رخت تاجران بردند بكلى، بعد از آن هيهاى و پاسبانى مى كرد
٧٨ ص
(٢٠)
حواله كردن مرغ گرفتارى خود را در دام به عفل و مكر و زرق زاهد و جواب زاهد مرغ را
٨٠ ص
(٢١)
حكايت آن عاشق كه شب بيامد بر اميد وعده معشوق، بد آن وثاقى كه اشارت كرده بود، و بعضى از شب منتظر ماند و خوابش بربود معشوق آمد بهر انجاز وعده، او را خفته يافت جيبش پر جوز كورد و او را خفته گذاشت و بازگشت
٨٥ ص
(٢٢)
حكايت امير ترك مخمور و مطرب
٩٢ ص
(٢٣)
استدعاء امير ترك مخمور، مطرب را به وقت صبوح
٩٢ ص
(٢٤)
درآمدن ضرير در خانه مصطفى
٩٨ ص
(٢٥)
درآمدن ضرير در خانه مصطفى
٩٨ ص
(٢٦)
امتحان كردن مصطفى
١٠١ ص
(٢٧)
حكايت آن مطرب كه در بزم امير ترك اين غزل آغاز كرد گلى يا سوسنى يا سرو يا ماهى نمى دانم # از اين آشفته بى دل چه مى خواهى نمى دانم و بانگ بر زدن ترك كه آن بگو كه مى دانى و جواب مطرب امير را
١٠٤ ص
(٢٨)
تفسير قوله
١٠٨ ص
(٢٩)
تشبيه مغفلى كه عمر ضايع كند، و وقت مرگ در آن تنگاتنگ توبه و استغفار كردن گيرد، به تعزيت داشتن شيعه اهل حلب هر سالى در ايام عاشورا به دروازه انطاكيه و رسيدن غريب شاعر از سفر و پرسيدن كه اين غريو چه تعزيه است
١١٦ ص
(٣٠)
نكته گفتن آن شاعر جهت طعن شيعه حلب
١١٨ ص
(٣١)
تمثيل مرد حريص نابيننده رزاقى حق را و خزاين و رحمت او را، به مورى كه در خرمنگاه بزرگ با دانه گندم مى كوشد و مى جوشد و مى لرزد و به تعجيل مى كشد و سعت آن خرمن را نمى بيند
١٢٠ ص
(٣٢)
داستان آن شخص كه بر در سرايى نيم شب سحورى مى زد، همسايه او را گفت كه آخر نيم شب است سحر نيست و ديگر آنكه در اين سرا كسى نيست بهر كه مى زنى؟ و جواب گفتن مطرب او را
١٢٥ ص
(٣٣)
حكايت احد احد گفتن بلال
١٣٠ ص
(٣٤)
قصه احد احد گفتن بلال در حر حجاز از محبت مصطفى
١٣٠ ص
(٣٥)
بازگردانيدن صديق رضى الله عنه واقعه بلال را رضى الله عنه و ظلم جهودان را بر وى و احد احد گفتن او و افزون شدن كينه جهودان و قص كردن آن قضيه پيش مصطفى
١٤٠ ص
(٣٦)
وصيت كردن مصطفى
١٤٤ ص
(٣٧)
خنديدن جهود و پنداشتن كه صديق مغبون است در اين عقد
١٥٠ ص
(٣٨)
معاتبه مصطفى
١٥٦ ص
(٣٩)
قصه هلال
١٦٠ ص
(٤٠)
قصه هلال كه بنده مخلص بود خداى را، صاحب بصيرت بى تقليد، پنهان شده در بندگى مخلوقان جهت مصلحت،
١٦٠ ص
(٤١)
حكايت در تقرير همين سخن
١٦٢ ص
(٤٢)
مثل
١٦٤ ص
(٤٣)
رنجور شدن اين هلال و بى خبرى خواجه او از رنجورى او از تحقير و ناشناخت و واقف شدن دل مصطفى
١٦٧ ص
(٤٤)
در آمدن مصطفى
١٧٠ ص
(٤٥)
در بيان آنكه مصطفى
١٧٢ ص
(٤٦)
حكايت آن عجوزه
١٨١ ص
(٤٧)
داستان آن عجوزه كه روى زشت خويشتن را جندره و گلگونه مى ساخت و ساخته نمى شد و پذيرا نمى آمد
١٨١ ص
(٤٨)
داستان آن درويش كه آن گيلانى را دعا كرد كه خدا تو را به سلامت به خان و مان باز رساناد
١٨٤ ص
(٤٩)
صفت آن عجوز
١٨٥ ص
(٥٠)
قصه درويش كه از آن خانه هرچه مى خواست مى گفت نيست
١٨٦ ص
(٥١)
رجوع به داستان آن كمپير
١٨٩ ص
(٥٢)
حكايت آن رنجور كه طبيب در او اوميد صحت نديد
١٩٣ ص
(٥٣)
رجوع به قصه رنجور
١٩٨ ص
(٥٤)
قصه سلطان محمود و غلام هندو
٢٠٧ ص
(٥٥)
ليس للماضين هم الموت انما لهم حسرة الفوت
٢١٥ ص
(٥٦)
حكايت صوفى و قاضى
٢٢٠ ص
(٥٧)
بار ديگر رجوع كردن به قصه صوفى و قاضى
٢٢٠ ص
(٥٨)
طيره شدن قاضى از سيلى درويش و سرزنش كردن صوفى قاضى را
٢٣٣ ص
(٥٩)
جواب دادن قاضى صوفى را
٢٣٥ ص
(٦٠)
سؤال كردن آن صوفى قاضى را
٢٤٠ ص
(٦١)
جواب گفتن آن قاضى صوفى را
٢٤٢ ص
(٦٢)
باز سؤال كردن صوفى از آن قاضى
٢٤٨ ص
(٦٣)
جواب قاضى سؤال صوفى را و قصه ترك و درزى را مثل آوردن
٢٤٩ ص
(٦٤)
قال النبى
٢٥١ ص
(٦٥)
دعوى كردن ترك و گرو بستن او كه درزى از من چيزى نتواند بردن
٢٥٥ ص
(٦٦)
مضاحك گفتن درزى و ترك را از قوت خنده بسته شدن دو چشم تنگ او و فرصت يافتن درزى
٢٥٨ ص
(٦٧)
گفتن درزى ترك راهى خاموش كه اگر مضاحك دگر گويم قبات تنگ آيد
٢٦٢ ص
(٦٨)
بيان آنكه بى كاران و افسانه جويان مثل آن ترك اند و عالم غرار غدار همچو آن درزى، و شهوات و زبان مضاحك گفتن اين دنياست و عمر همچون آن اطلس پيش اين درزى، جهت قباى بقا و لباس تقوى ساختن
٢٦٣ ص
(٦٩)
مثل
٢٦٥ ص
(٧٠)
باز مكرر كردن صوفى سؤال را
٢٦٧ ص
(٧١)
جواب دادن قاضى صوفى را
٢٦٨ ص
(٧٢)
حكايت در تقرير آنكه صبر در رنج كار، سهل تر از صبر در فراق يا ربود
٢٧٠ ص
(٧٣)
مثل
٢٧٣ ص
(٧٤)
حكايت فقير روزى طلب بى واسطه كسب
٢٨١ ص
(٧٥)
باقى قصه فقير روزى طلب بى واسطه كسب
٢٨١ ص
(٧٦)
قصه آن گنج نامه كه پهلوى قبه اى روى به قبله كن و تير در كمان نه، بينداز، آنجا كه افتد گنج است
٢٩٢ ص
(٧٧)
تمامى قصه آن فقير و نشان جاى آن گنج
٢٩٦ ص
(٧٨)
فاش شدن خبر اين گنج و رسيدن به گوش پادشاه
٢٩٧ ص
(٧٩)
نوميد شدن آن پادشاه از يافتن آن گنج و ملول شدن او از طلب آن
٢٩٨ ص
(٨٠)
بازدادن شاه گنج نامه را به آن فقير كه بگير ما از سر اين برخاستيم
٣٠٠ ص
(٨١)
حكايت مريد شيخ حسن خرقانى قدس الله سره
٣٠٨ ص
(٨٢)
پرسيدن آن وارد از حرم شيخ كه شيخ كجاست كجا جوييم؟ و جواب نافرجام گفتن حرم شيخ
٣١٠ ص
(٨٣)
جواب گفتن مريد و زجر كردن مريد آن طعانه را از كفر و بيهوده گفتن
٣١٢ ص
(٨٤)
واگشتن مريد از وثاق شيخ و پرسيدن از مردم و نشان دادن ايشان كه شيخ به فلان بيشه رفته است
٣١٨ ص
(٨٥)
يافتن مريد مراد را و ملاقات او با شيخ نزديك آن بيشه
٣٢٠ ص
(٨٦)
حكمت در انى جاعل فى الارض خليفة
٣٢٣ ص
(٨٧)
معجزه هود
٣٢٩ ص
(٨٨)
رجوع كردن به قصه قبه و گنج
٣٤٠ ص
(٨٩)
انابت آن طالب گنج به حق تعالى بعد از طلب بسيار و عجز و اضطرار كه اى ولى الاظهار تو كن اين پنهان را آشكار
٣٤٥ ص
(٩٠)
آواز دادن هاتف مر طالب گنج را و اعلام كردن از حقيقت اسرار آن
٣٥٣ ص
(٩١)
قصه آن سه مسافر و ترسا و جهود
٣٥٧ ص
(٩٢)
حكايت آن سه مسافر مسلمان و ترسا و جهود و آن كه به منزل قوتى يافتند و ترسا و جهود سير بودند، گفتن اين قوت را فردا خوريم مسلمان صائم بود گرسنه ماند از آنكه مغلوب بود
٣٥٧ ص
(٩٣)
حكايت اشتر و گاو و قچ كه در راه بند گياه يافتند هر يكى مى گفت من خورم
٣٦٨ ص
(٩٤)
مثل
٣٧٠ ص
(٩٥)
جواب گفتن مسلمان آنچه ديد به يارانش جهود و ترسا و حسرت خوردن ايشان
٣٧٢ ص
(٩٦)
منادى كردن سيد ملك ترمد كه هر كه در سه يا چهار روز به سمرقند رود به فلان مهم، خلعت و اسب و غلام و كنيزك و چندين زر دهم، و شنيدن دلقك خبر اين منادى در ده، و آمدن به اولاقى نزد شاه كه من بارى نتوانم رفتن
٣٧٥ ص
(٩٧)
حكايت تعلق موش با چغز و بستن پاى هر دو به رشته اى دراز و بركشيدن زاغ موش را و معلق شدن چغز و ناليدن و پشيمانى او از تعلق با غير جنس و با جنس خود ناساختن
٣٨٩ ص
(٩٨)
تدبير كردن موش به چغز كه من نمى توانم بر تو آمدن به وقت حاجت در آب، ميان ما وصلتى بايد كه چون من بر لب جو آيم تو را توانم خبر كردن و تو چون بر سر سوراخ موش خانه آيى مرا توانى خبر كردن الى آخره
٣٩٤ ص
(٩٩)
مبالغه كردن موش در لابه و زارى و وصلت جستن از چغز آبى
٣٩٨ ص
(١٠٠)
لابه كردن موش مر چغز را كه بهانه مينديش و در نسيه مينداز انجاح اين حاجت مرا، كه فى التأخير آفات و الصوفى ابن الوقت
٤٠٢ ص
(١٠١)
حكايت شب دزدان كه سلطان محمود شب در ميان ايشان افتاد كه من يكى ام از شما و بر احوال ايشان مطلع شدن الى آخره
٤١٨ ص
(١٠٢)
قصه آنكه گاو بحرى گوهر كاويان از قعر دريا برآورد، شب بر ساحل دريا نهد، در درخش و تاب آن مى چرد بازرگان از كمين برون آيد، چون گاو از گوهر دورتر رفته باشد، بازرگان به لجم و گل تيره گوهر را بپوشاند و بر درخت گريزد الى آخر القصة و التقريب
٤٣٣ ص
(١٠٣)
رجوع كردن به قصه طلب كردن آن موش آن چغز را لب لب جو و كشيدن سر رشته تا چغز را در اب خبر شود از طلب او
٤٣٧ ص
(١٠٤)
قصه عبدالغوث و ربودن پريان او را و سال ها ميان پريان ساكن شدن او، و بعد از سال ها آمدن او به شهر و فرزندان خويش، و باز ناشكيفتن او از آن پريان به حكم جنسيت و همدلى او با ايشان
٤٤١ ص
(١٠٥)
حكايت آن مرد كه وظيفه داشت از محتسب تبريز
٤٤٧ ص
(١٠٦)
داستان آن مرد كه وظيفه داشت از محتسب تبريز، و وام ها كرده بود بر اميد آن وظيفه و او را خبر نه از وفات او، حاصل از هيچ زنده اى وام او گزارده نشد الا از محتسب متوفى گزارده شد چنانكه گفته اند ليس من مات فاستراح بميت # انما الميت ميت الاحياء
٤٤٧ ص
(١٠٧)
آمدن جفعر رضى الله عنه به گرفتن قلعه، به تنهايى و مشورت كردن ملك آن قلعه در دفع او، و گفتن آن وزير ملك را كه زنهار تسليم كن و از جهل تهور مكن كه اين مرد مؤيد است و از حق جمعيت عظيم دارد در جان خوييش الى آخره
٤٥٠ ص
(١٠٨)
رجوع كردن به حكايت آن شخص وام كرده و آمدن او به اميد عنايت آن محتسب سوى تبريز
٤٦٢ ص
(١٠٩)
باخبر شدن آن غريب از وفات آن محتسب و استغفار او از اعتماد بر مخلوق و تعويل بر عطاى مخلوق و ياد نعمت هاى حق كردنش و انابت به حق از جرم خود، ثم الذين كفروا بربهم يعدلون
٤٦٤ ص
(١١٠)
مثل دوبين همچو آن غريب شهر كاش عمر نام، كه از يك دكانش به سبب اين به آن دكان ديگر حواله كرد،
٤٧٨ ص
(١١١)
توزيع كردن پاى مرد در جمله شهر تبريز و جمع شدن اندك چيز، و رفتن آن غريب به تربت محتسب به زيارت و اين قصه را بر سر گور او گفتن به طريق نوحه الى آخره
٤٨٢ ص
(١١٢)
ديدن خوارزمشاه رحمه الله در سيران در موكب خود اسبى بس نادر و تعلق دل شاه به حسن و چستى آن اسب،
٤٩٦ ص
(١١٣)
مؤاخذه يوسف صديق صلوات الله عليه به حبس بضع سنين به سبب يارى خواستن از غير حق و گفتن اذكرنى عند ربك، مع تقريره
٥٠٣ ص
(١١٤)
رجوع كردن به قصه آن پاى مرد و آن غريب وام دار و بازگشتن ايشان از سر گور خواجه و خواب ديدن پاى مرد خواجه را الى آخره
٥٢٠ ص
(١١٥)
گفتن خواجه در خواب به آن پاى مرد وجوه وام آن دوست را كه آمده بود و نشان دادن جاى دفن آن سيم و پيغام كردن به وارثان كه البتهآن را بسيار نبينند و هيچ باز نگيرند و اگرچه او هيچ از آن قبول نكند يا بعضى را قبول نكند هم آنجا بگذارند تا هر آنكه خواهد برگير
٥٢٢ ص
(١١٦)
قصه آن پادشاه و وصيت كردن او سه پسر خود را
٥٢٩ ص
(١١٧)
حكايت آن پادشاه و وصيت كردن او سه پسر خويش را كه در اين سفر در ممالك من فلان جا چينن ترتيب نهيد، و فلان جا چنين نواب نصيب كنيد اما الله الله به فلان قلعه مرويد و گرد آن مگرديد
٥٢٩ ص
(١١٨)
بيان استمداد عارف از سرچشمه حيات ابدى و مستغنى شدن او از استمداد و اجتذاب از چشمه هاى آب هاى بى وفا كه علامة ذالك التجافى عن دار الغرور كه آدمى چون بر مددهاى آن چشمه ها اعتماد كند، در طلب چشمه باقى دائم سست شود كارى ز درون جان تو مى بايد # كز عاريه
٥٣٣ ص
(١١٩)
روان شدن شه زادگان در ممالك پدر بعد از وداع كردن ايشان شاه را و اعادت كردن شاه وقت وداع وصيت را الى آخره
٥٣٩ ص
(١٢٠)
رفتن پسران سلطان به حكم آنكه الانسان حريص على ما منع ما بندگى خويش نموديم وليكن # خوى بد تو بنده ندانست خريدن به سوى آن قلعه ممنوع عنه، آن همه وصيت ها و اندرزهاى پدر را زير پا نهادند تا در چاه بلا افتادند و مى گفتند ايشان را نفوس لوامة الم يأتكم نذي
٥٤٩ ص
(١٢١)
ديدن ايشان در قصر اين قلعه ذات الصور نقش روى دختر شاه چين را و بيهوش شدن هر سه و در فتنه افتادن و تفحص كردن كه اين صورت كيست
٥٦٠ ص
(١٢٢)
حكايت صدر جهان بخارا كه هر سائلى كه به زبان بخواستى از صدقه عام بى دريغ او محروم شدى، و آن دانشمند درويش به فراموشى و فرط حرص و تعجيل به زبان بخوسات در موكب، صدر جهان از وى رو بگردانيد و او هر روز حيله نو ساختى و خود را گاه زن كردى زير چادر و گاه نا
٥٦٦ ص
(١٢٣)
حكايت آن دو برادر يكى كوسه و يكى امرد در عزب خانه اى خفتند شبى اتفاقا امرد خشت ها بر مقعد خود انبار كرد عاقبت دباب دب آورد و آن خشت ها را به حيله و نرمى از پس او برداشت، كودك بيدار شد ه جنگ، كه اين خشت ها كو كجا بردى و چرا بردى، او گفت تو اين خشت ه
٥٧١ ص
(١٢٤)
در تفسير اين خبر كه مصطفى صلوات الله عليه فرمود منهومان لا يشبعان طالب الدنيا و طالب العلم، كه اين علم غير علم دنيا بايد تا دو قسم باشد، اما علم دنيا هم دنيا باشد الى آخره و اگر همچنين شود كه طالب الدنيا و طالب الدنيا تكرار بود نه تقسيم، مع تقريره
٥٧٦ ص
(١٢٥)
بحث كردن آن سه شه زاده در تدبير آن واقعه
٥٧٧ ص
(١٢٦)
مقالت برادر بزرگين
٥٧٨ ص
(١٢٧)
ذكر آن پادشاه كه آن دانشمند را به اكراه در مجلس آورد و بنشاند و ساقى شراب بر دانشمند عرضه كرد، ساغر پيش او داشت، رو بگردانيد و ترشى و تندى آغاز كرد، شاه ساقى را گفت كه هين در طبعش آر، ساقى چندى بر سرش كوفت و شرابش در خورد داد الى آخره
٥٨١ ص
(١٢٨)
روان گشتن شاه زادگان بعد از تمام بحث و ماجرا به جانب ولايت چين سوى معشوق و مقصود، تا به قدر امكان به مقصود نزديك تر باشند، اگرچه راه وصل مسدود است، به قدر امكان نزديك تر شدن محمود است الى آخره
٥٨٩ ص
(١٢٩)
حكايت امرء القيس كه پادشاه عرب بود و به صورت عظيم به جمال بود،
٥٩٠ ص
(١٣٠)
بعد مكث ايشان متوارى در بلاد چين در شهر تختگاه و بعد دراز شدن صبر، بى صبر شدن آن بزرگين كه من رفتم الوداع خود را بر شاه عرضه كنم
٦٠١ ص
(١٣١)
بيان مجاهد كه دست از مجاهده باز ندارد اگرچه داند بسطت عطاء حق را،
٦١٧ ص
(١٣٢)
قصه آن شخص كه خواب ديد كه آنچه مىطلبى از يسار به مصر
٦٢٤ ص
(١٣٣)
حكايت آن شخص كه خواب ديد كه آنچه مى طلبى از يسار به مصر وفا شود
٦٢٤ ص
(١٣٤)
سبب تأخير اجابت دعاى مؤمن
٦٢٧ ص
(١٣٥)
رجوع كردن به قصه آن شخص كه به او گنج نشان دادند به مصر و بيان تضرع او از درويشى به حضرت حق
٦٢٩ ص
(١٣٦)
رسيدن آن شخص به مصر و شب بيرون آمدن به كوى از بهر شبكوكى و گدايى و گرفتن عسس او را، و مراد او حاصل شدن از عسس بعد از خوردن زخم بسيار و عسى أن تكرهوا شيئا و هو خير لكم و قوله تعالى سيجعل الله بعد عسر يسرا و قوله
٦٣١ ص
(١٣٧)
بيان اين خبر كه الكذب ريبة و الصدق طمأنينة
٦٣٤ ص
(١٣٨)
مثل
٦٤١ ص
(١٣٩)
بازگشتن آن شخص شادمان و مراد يافته و خداى را شكر گويان و سجده كنان و حيران در غرايب اشارات حق و ظهور تأويلات آن در وجهى كه هيچ عقلى و فهمى بدانجا نرسد
٦٤٢ ص
(١٤٠)
مكرر كردن برادران پند دادن بزرگين را و تاب ناآوردن او آن پند را، و در رميدن او از ايشان شيدا، و بى خود رفتن و خود را در بارگاه پادشاه انداختن بى دستورى خواستن، ليك از فرط عشق و محبت نه از گستاخى و لاابالى الى آخره
٦٤٨ ص
(١٤١)
مفتون شدن قاضى بر زن جوحى و در صندوق ماندن، و نايب قاضى صندوق را خريدن، باز سال دوم آمدن زن جوحى بر اميد بازى پارينه و گفتن قاضى كه مرا آزاد كن و كسى ديگر را بجوى الى آخر القصه
٦٥٦ ص
(١٤٢)
رفتن قاضى به خانه زن جوحى و حلقه زدن جوحى به خشم بر در و گريختن قاضى در صندوق الى آخره
٦٦١ ص
(١٤٣)
آمدن نايب قاضى ميان بازار و خريدارى كردن صندوق را از جوحى الى آخره
٦٦٦ ص
(١٤٤)
در تفسير اين خبر كه مصطفى صلوات الله عليه فرمود من كنت مولاه فعلى مولاه تا منافقان طعنه زدند كه بس نبودش كه ما مطيعى و چاكرى نموديم او را، چاكرى كودكى خلم آلودمان هم مى فرمايد الى آخره
٦٧٠ ص
(١٤٥)
باز آمدن زن جوحى به محكمه قاضى سال دوم بر اميد وظيفه پارسال و شناختن قاضى او را الى اتمامه
٦٧٣ ص
(١٤٦)
باز آمدن به شرح قصه شاه زاده و ملازمت او در حضرت شاه
٦٧٨ ص
(١٤٧)
در بيان آنكه دوزخ گويد كه قنطره صراط بر سر اوست اى مؤمن از صراط زودتر بگذر، زود بشتاب تا عظمت نور تو آتش ما را نكشد جز يا مؤمن فان نورك اطفأ نارى
٦٨١ ص
(١٤٨)
متوفى شدن بزرگين از شه زادگان و آمدن برادر ميانين به جنازه برادر كه آن كوچكين صاحب فراش بود از رنجورى، و نواختن پادشاه ميانين را تا او هم لنگ احسان شده، ماند پيش پادشاه، صد هزار از غنايم غيبى و عينى بدو رسيد از دولت و نظر آن شاه، مع تقرير بعضه
٦٨٦ ص
(١٤٩)
وسوسه اى كه پادشاه زاده را پيدا شد از سبب استغنايى و كشفى كه از شاه دل او را حاصل شده بود، و قصد ناشكرى و سركشى مى كرد شاه را از راه الهام و سر شاه را خبر شد، دلش درد كرد، روح او را زخمى كرد چنانكه صورت شاه را خبر نبود الى آخره
٧٠٣ ص
(١٥٠)
خطاب حق تعالى به عزرائيل
٧٠٩ ص
(١٥١)
كرامات شيخ شيبان راعى قدس الله روحه العزيز
٧١١ ص
(١٥٢)
رجوع كردن به قصه پروردن حق تعالى نمرود رابى واسطه مادر و دايه در طفلى
٧١٤ ص
(١٥٣)
رجوع كردن بدآن قصه كه شاه زاده بدآن طغيان زخم خورد از خاطر شاه پيش از استكمال فضايل ديگر از دنيا برفت
٧١٩ ص
(١٥٤)
وصيت كردن آن شخص كه بعد از من او برد مال مرا از سه فرزند من، كه كاهل تر است
٧٢١ ص
(١٥٥)
مثل
٧٢٤ ص
 
٠ ص
١ ص
٢ ص
٣ ص
٤ ص
٥ ص
٦ ص
٧ ص
٨ ص
٩ ص
١٠ ص
١١ ص
١٢ ص
١٣ ص
١٤ ص
١٥ ص
١٦ ص
١٧ ص
١٨ ص
١٩ ص
٢٠ ص
٢١ ص
٢٢ ص
٢٣ ص
٢٤ ص
٢٥ ص
٢٦ ص
٢٧ ص
٢٨ ص
٢٩ ص
٣٠ ص
٣١ ص
٣٢ ص
٣٣ ص
٣٤ ص
٣٥ ص
٣٦ ص
٣٧ ص
٣٨ ص
٣٩ ص
٤٠ ص
٤١ ص
٤٢ ص
٤٣ ص
٤٤ ص
٤٥ ص
٤٦ ص
٤٧ ص
٤٨ ص
٤٩ ص
٥٠ ص
٥١ ص
٥٢ ص
٥٣ ص
٥٤ ص
٥٥ ص
٥٦ ص
٥٧ ص
٥٨ ص
٥٩ ص
٦٠ ص
٦١ ص
٦٢ ص
٦٣ ص
٦٤ ص
٦٥ ص
٦٦ ص
٦٧ ص
٦٨ ص
٦٩ ص
٧٠ ص
٧١ ص
٧٢ ص
٧٣ ص
٧٤ ص
٧٥ ص
٧٦ ص
٧٧ ص
٧٨ ص
٧٩ ص
٨٠ ص
٨١ ص
٨٢ ص
٨٣ ص
٨٤ ص
٨٥ ص
٨٦ ص
٨٧ ص
٨٨ ص
٨٩ ص
٩٠ ص
٩١ ص
٩٢ ص
٩٣ ص
٩٤ ص
٩٥ ص
٩٦ ص
٩٧ ص
٩٨ ص
٩٩ ص
١٠٠ ص
١٠١ ص
١٠٢ ص
١٠٣ ص
١٠٤ ص
١٠٥ ص
١٠٦ ص
١٠٧ ص
١٠٨ ص
١٠٩ ص
١١٠ ص
١١١ ص
١١٢ ص
١١٣ ص
١١٤ ص
١١٥ ص
١١٦ ص
١١٧ ص
١١٨ ص
١١٩ ص
١٢٠ ص
١٢١ ص
١٢٢ ص
١٢٣ ص
١٢٤ ص
١٢٥ ص
١٢٦ ص
١٢٧ ص
١٢٨ ص
١٢٩ ص
١٣٠ ص
١٣١ ص
١٣٢ ص
١٣٣ ص
١٣٤ ص
١٣٥ ص
١٣٦ ص
١٣٧ ص
١٣٨ ص
١٣٩ ص
١٤٠ ص
١٤١ ص
١٤٢ ص
١٤٣ ص
١٤٤ ص
١٤٥ ص
١٤٦ ص
١٤٧ ص
١٤٨ ص
١٤٩ ص
١٥٠ ص
١٥١ ص
١٥٢ ص
١٥٣ ص
١٥٤ ص
١٥٥ ص
١٥٦ ص
١٥٧ ص
١٥٨ ص
١٥٩ ص
١٦٠ ص
١٦١ ص
١٦٢ ص
١٦٣ ص
١٦٤ ص
١٦٥ ص
١٦٦ ص
١٦٧ ص
١٦٨ ص
١٦٩ ص
١٧٠ ص
١٧١ ص
١٧٢ ص
١٧٣ ص
١٧٤ ص
١٧٥ ص
١٧٦ ص
١٧٧ ص
١٧٨ ص
١٧٩ ص
١٨٠ ص
١٨١ ص
١٨٢ ص
١٨٣ ص
١٨٤ ص
١٨٥ ص
١٨٦ ص
١٨٧ ص
١٨٨ ص
١٨٩ ص
١٩٠ ص
١٩١ ص
١٩٢ ص
١٩٣ ص
١٩٤ ص
١٩٥ ص
١٩٦ ص
١٩٧ ص
١٩٨ ص
١٩٩ ص
٢٠٠ ص
٢٠١ ص
٢٠٢ ص
٢٠٣ ص
٢٠٤ ص
٢٠٥ ص
٢٠٦ ص
٢٠٧ ص
٢٠٨ ص
٢٠٩ ص
٢١٠ ص
٢١١ ص
٢١٢ ص
٢١٣ ص
٢١٤ ص
٢١٥ ص
٢١٦ ص
٢١٧ ص
٢١٨ ص
٢١٩ ص
٢٢٠ ص
٢٢١ ص
٢٢٢ ص
٢٢٣ ص
٢٢٤ ص
٢٢٥ ص
٢٢٦ ص
٢٢٧ ص
٢٢٨ ص
٢٢٩ ص
٢٣٠ ص
٢٣١ ص
٢٣٢ ص
٢٣٣ ص
٢٣٤ ص
٢٣٥ ص
٢٣٦ ص
٢٣٧ ص
٢٣٨ ص
٢٣٩ ص
٢٤٠ ص
٢٤١ ص
٢٤٢ ص
٢٤٣ ص
٢٤٤ ص
٢٤٥ ص
٢٤٦ ص
٢٤٧ ص
٢٤٨ ص
٢٤٩ ص
٢٥٠ ص
٢٥١ ص
٢٥٢ ص
٢٥٣ ص
٢٥٤ ص
٢٥٥ ص
٢٥٦ ص
٢٥٧ ص
٢٥٨ ص
٢٥٩ ص
٢٦٠ ص
٢٦١ ص
٢٦٢ ص
٢٦٣ ص
٢٦٤ ص
٢٦٥ ص
٢٦٦ ص
٢٦٧ ص
٢٦٨ ص
٢٦٩ ص
٢٧٠ ص
٢٧١ ص
٢٧٢ ص
٢٧٣ ص
٢٧٤ ص
٢٧٥ ص
٢٧٦ ص
٢٧٧ ص
٢٧٨ ص
٢٧٩ ص
٢٨٠ ص
٢٨١ ص
٢٨٢ ص
٢٨٣ ص
٢٨٤ ص
٢٨٥ ص
٢٨٦ ص
٢٨٧ ص
٢٨٨ ص
٢٨٩ ص
٢٩٠ ص
٢٩١ ص
٢٩٢ ص
٢٩٣ ص
٢٩٤ ص
٢٩٥ ص
٢٩٦ ص
٢٩٧ ص
٢٩٨ ص
٢٩٩ ص
٣٠٠ ص
٣٠١ ص
٣٠٢ ص
٣٠٣ ص
٣٠٤ ص
٣٠٥ ص
٣٠٦ ص
٣٠٧ ص
٣٠٨ ص
٣٠٩ ص
٣١٠ ص
٣١١ ص
٣١٢ ص
٣١٣ ص
٣١٤ ص
٣١٥ ص
٣١٦ ص
٣١٧ ص
٣١٨ ص
٣١٩ ص
٣٢٠ ص
٣٢١ ص
٣٢٢ ص
٣٢٣ ص
٣٢٤ ص
٣٢٥ ص
٣٢٦ ص
٣٢٧ ص
٣٢٨ ص
٣٢٩ ص
٣٣٠ ص
٣٣١ ص
٣٣٢ ص
٣٣٣ ص
٣٣٤ ص
٣٣٥ ص
٣٣٦ ص
٣٣٧ ص
٣٣٨ ص
٣٣٩ ص
٣٤٠ ص
٣٤١ ص
٣٤٢ ص
٣٤٣ ص
٣٤٤ ص
٣٤٥ ص
٣٤٦ ص
٣٤٧ ص
٣٤٨ ص
٣٤٩ ص
٣٥٠ ص
٣٥١ ص
٣٥٢ ص
٣٥٣ ص
٣٥٤ ص
٣٥٥ ص
٣٥٦ ص
٣٥٧ ص
٣٥٨ ص
٣٥٩ ص
٣٦٠ ص
٣٦١ ص
٣٦٢ ص
٣٦٣ ص
٣٦٤ ص
٣٦٥ ص
٣٦٦ ص
٣٦٧ ص
٣٦٨ ص
٣٦٩ ص
٣٧٠ ص
٣٧١ ص
٣٧٢ ص
٣٧٣ ص
٣٧٤ ص
٣٧٥ ص
٣٧٦ ص
٣٧٧ ص
٣٧٨ ص
٣٧٩ ص
٣٨٠ ص
٣٨١ ص
٣٨٢ ص
٣٨٣ ص
٣٨٤ ص
٣٨٥ ص
٣٨٦ ص
٣٨٧ ص
٣٨٨ ص
٣٨٩ ص
٣٩٠ ص
٣٩١ ص
٣٩٢ ص
٣٩٣ ص
٣٩٤ ص
٣٩٥ ص
٣٩٦ ص
٣٩٧ ص
٣٩٨ ص
٣٩٩ ص
٤٠٠ ص
٤٠١ ص
٤٠٢ ص
٤٠٣ ص
٤٠٤ ص
٤٠٥ ص
٤٠٦ ص
٤٠٧ ص
٤٠٨ ص
٤٠٩ ص
٤١٠ ص
٤١١ ص
٤١٢ ص
٤١٣ ص
٤١٤ ص
٤١٥ ص
٤١٦ ص
٤١٧ ص
٤١٨ ص
٤١٩ ص
٤٢٠ ص
٤٢١ ص
٤٢٢ ص
٤٢٣ ص
٤٢٤ ص
٤٢٥ ص
٤٢٦ ص
٤٢٧ ص
٤٢٨ ص
٤٢٩ ص
٤٣٠ ص
٤٣١ ص
٤٣٢ ص
٤٣٣ ص
٤٣٤ ص
٤٣٥ ص
٤٣٦ ص
٤٣٧ ص
٤٣٨ ص
٤٣٩ ص
٤٤٠ ص
٤٤١ ص
٤٤٢ ص
٤٤٣ ص
٤٤٤ ص
٤٤٥ ص
٤٤٦ ص
٤٤٧ ص
٤٤٨ ص
٤٤٩ ص
٤٥٠ ص
٤٥١ ص
٤٥٢ ص
٤٥٣ ص
٤٥٤ ص
٤٥٥ ص
٤٥٦ ص
٤٥٧ ص
٤٥٨ ص
٤٥٩ ص
٤٦٠ ص
٤٦١ ص
٤٦٢ ص
٤٦٣ ص
٤٦٤ ص
٤٦٥ ص
٤٦٦ ص
٤٦٧ ص
٤٦٨ ص
٤٦٩ ص
٤٧٠ ص
٤٧١ ص
٤٧٢ ص
٤٧٣ ص
٤٧٤ ص
٤٧٥ ص
٤٧٦ ص
٤٧٧ ص
٤٧٨ ص
٤٧٩ ص
٤٨٠ ص
٤٨١ ص
٤٨٢ ص
٤٨٣ ص
٤٨٤ ص
٤٨٥ ص
٤٨٦ ص
٤٨٧ ص
٤٨٨ ص
٤٨٩ ص
٤٩٠ ص
٤٩١ ص
٤٩٢ ص
٤٩٣ ص
٤٩٤ ص
٤٩٥ ص
٤٩٦ ص
٤٩٧ ص
٤٩٨ ص
٤٩٩ ص
٥٠٠ ص
٥٠١ ص
٥٠٢ ص
٥٠٣ ص
٥٠٤ ص
٥٠٥ ص
٥٠٦ ص
٥٠٧ ص
٥٠٨ ص
٥٠٩ ص
٥١٠ ص
٥١١ ص
٥١٢ ص
٥١٣ ص
٥١٤ ص
٥١٥ ص
٥١٦ ص
٥١٧ ص
٥١٨ ص
٥١٩ ص
٥٢٠ ص
٥٢١ ص
٥٢٢ ص
٥٢٣ ص
٥٢٤ ص
٥٢٥ ص
٥٢٦ ص
٥٢٧ ص
٥٢٨ ص
٥٢٩ ص
٥٣٠ ص
٥٣١ ص
٥٣٢ ص
٥٣٣ ص
٥٣٤ ص
٥٣٥ ص
٥٣٦ ص
٥٣٧ ص
٥٣٨ ص
٥٣٩ ص
٥٤٠ ص
٥٤١ ص
٥٤٢ ص
٥٤٣ ص
٥٤٤ ص
٥٤٥ ص
٥٤٦ ص
٥٤٧ ص
٥٤٨ ص
٥٤٩ ص
٥٥٠ ص
٥٥١ ص
٥٥٢ ص
٥٥٣ ص
٥٥٤ ص
٥٥٥ ص
٥٥٦ ص
٥٥٧ ص
٥٥٨ ص
٥٥٩ ص
٥٦٠ ص
٥٦١ ص
٥٦٢ ص
٥٦٣ ص
٥٦٤ ص
٥٦٥ ص
٥٦٦ ص
٥٦٧ ص
٥٦٨ ص
٥٦٩ ص
٥٧٠ ص
٥٧١ ص
٥٧٢ ص
٥٧٣ ص
٥٧٤ ص
٥٧٥ ص
٥٧٦ ص
٥٧٧ ص
٥٧٨ ص
٥٧٩ ص
٥٨٠ ص
٥٨١ ص
٥٨٢ ص
٥٨٣ ص
٥٨٤ ص
٥٨٥ ص
٥٨٦ ص
٥٨٧ ص
٥٨٨ ص
٥٨٩ ص
٥٩٠ ص
٥٩١ ص
٥٩٢ ص
٥٩٣ ص
٥٩٤ ص
٥٩٥ ص
٥٩٦ ص
٥٩٧ ص
٥٩٨ ص
٥٩٩ ص
٦٠٠ ص
٦٠١ ص
٦٠٢ ص
٦٠٣ ص
٦٠٤ ص
٦٠٥ ص
٦٠٦ ص
٦٠٧ ص
٦٠٨ ص
٦٠٩ ص
٦١٠ ص
٦١١ ص
٦١٢ ص
٦١٣ ص
٦١٤ ص
٦١٥ ص
٦١٦ ص
٦١٧ ص
٦١٨ ص
٦١٩ ص
٦٢٠ ص
٦٢١ ص
٦٢٢ ص
٦٢٣ ص
٦٢٤ ص
٦٢٥ ص
٦٢٦ ص
٦٢٧ ص
٦٢٨ ص
٦٢٩ ص
٦٣٠ ص
٦٣١ ص
٦٣٢ ص
٦٣٣ ص
٦٣٤ ص
٦٣٥ ص
٦٣٦ ص
٦٣٧ ص
٦٣٨ ص
٦٣٩ ص
٦٤٠ ص
٦٤١ ص
٦٤٢ ص
٦٤٣ ص
٦٤٤ ص
٦٤٥ ص
٦٤٦ ص
٦٤٧ ص
٦٤٨ ص
٦٤٩ ص
٦٥٠ ص
٦٥١ ص
٦٥٢ ص
٦٥٣ ص
٦٥٤ ص
٦٥٥ ص
٦٥٦ ص
٦٥٧ ص
٦٥٨ ص
٦٥٩ ص
٦٦٠ ص
٦٦١ ص
٦٦٢ ص
٦٦٣ ص
٦٦٤ ص
٦٦٥ ص
٦٦٦ ص
٦٦٧ ص
٦٦٨ ص
٦٦٩ ص
٦٧٠ ص
٦٧١ ص
٦٧٢ ص
٦٧٣ ص
٦٧٤ ص
٦٧٥ ص
٦٧٦ ص
٦٧٧ ص
٦٧٨ ص
٦٧٩ ص
٦٨٠ ص
٦٨١ ص
٦٨٢ ص
٦٨٣ ص
٦٨٤ ص
٦٨٥ ص
٦٨٦ ص
٦٨٧ ص
٦٨٨ ص
٦٨٩ ص
٦٩٠ ص
٦٩١ ص
٦٩٢ ص
٦٩٣ ص
٦٩٤ ص
٦٩٥ ص
٦٩٦ ص
٦٩٧ ص
٦٩٨ ص
٦٩٩ ص
٧٠٠ ص
٧٠١ ص
٧٠٢ ص
٧٠٣ ص
٧٠٤ ص
٧٠٥ ص
٧٠٦ ص
٧٠٧ ص
٧٠٨ ص
٧٠٩ ص
٧١٠ ص
٧١١ ص
٧١٢ ص
٧١٣ ص
٧١٤ ص
٧١٥ ص
٧١٦ ص
٧١٧ ص
٧١٨ ص
٧١٩ ص
٧٢٠ ص
٧٢١ ص
٧٢٢ ص
٧٢٣ ص
٧٢٤ ص
٧٢٥ ص
٧٢٦ ص

شرح مثنوى - شهيدى، سید جعفر - الصفحة ٢٦٥ - مثل

مثل‌

آن يكى مى شد بهره سوى دكان‌

پيش ره را بسته ديد او از زنان‌

پاى او مى سوخت از تعجيل و راه‌

بسته از جوق زنان همچو ماه‌

رو به يك زن كرد و گفت اى مستهان‌

هى جه بسياريد اى دخترچگان‌

رو بدو كرد آن زن و گفت اى امين‌

هيچ بسيارى ما منكر مبين‌

بين كه با بسيارى ما بر بساط

تنگ مى آيد شما را انبساط

در لواطه مى فتيد از قحط زن‌

فاعل و مفعول رسواى زمن‌

تو مبين اين واقعات روزگار

كز فلك مى گردد اينجا ناگوار

تو مبين تحشير روزى و معاش‌

تو مبين اين قحط و خوف و ارتعاش‌

بين كه با اين جمله تلخى هاى او

مرده اوييد و ناپرواى او

رحمتى دان امتحان تلخ را

نقمتى دان ملك مرو و بلخ را

آن براهيم از تلف نگريخت و ماند

اين براهيم از شرف بگريخت و راند

آن نسوزد وين بسوزد اى عجب‌

نعل معكوس است در راه طلب‌

زنى شهرى در راه مزاحم مردى گشت، مرد گفت پناه به خدا چه بسياريد زن گفت ما با اين بسيارى و شما جز اين مى خواهيد كاش مى دانستم اگر اندك بوديم چه مى كرديد. (ترجمه از ربيع الابرار، به نقل مآخذ قصص و تمثيلات مثنوى) پاى سوختن از تعجيل: كنايت از درمانده شدن. رنج ديدن.

دخترچه: دخترك، خردسال.

تخشير: نگاه كنيد به: ذيل بيت ١٦٩١/ ٦.

ملك مرو و بلخ: كناى از مال و منال. نعمت دنياوى.