شرح مثنوى - شهيدى، سید جعفر - الصفحة ٢٦٥ - مثل
مثل
|
آن يكى مى شد بهره سوى دكان |
پيش ره را بسته ديد او از زنان |
|
|
پاى او مى سوخت از تعجيل و راه |
بسته از جوق زنان همچو ماه |
|
|
رو به يك زن كرد و گفت اى مستهان |
هى جه بسياريد اى دخترچگان |
|
|
رو بدو كرد آن زن و گفت اى امين |
هيچ بسيارى ما منكر مبين |
|
|
بين كه با بسيارى ما بر بساط |
تنگ مى آيد شما را انبساط |
|
|
در لواطه مى فتيد از قحط زن |
فاعل و مفعول رسواى زمن |
|
|
تو مبين اين واقعات روزگار |
كز فلك مى گردد اينجا ناگوار |
|
|
تو مبين تحشير روزى و معاش |
تو مبين اين قحط و خوف و ارتعاش |
|
|
بين كه با اين جمله تلخى هاى او |
مرده اوييد و ناپرواى او |
|
|
رحمتى دان امتحان تلخ را |
نقمتى دان ملك مرو و بلخ را |
|
|
آن براهيم از تلف نگريخت و ماند |
اين براهيم از شرف بگريخت و راند |
|
|
آن نسوزد وين بسوزد اى عجب |
نعل معكوس است در راه طلب |
|
زنى شهرى در راه مزاحم مردى گشت، مرد گفت پناه به خدا چه بسياريد زن گفت ما با اين بسيارى و شما جز اين مى خواهيد كاش مى دانستم اگر اندك بوديم چه مى كرديد. (ترجمه از ربيع الابرار، به نقل مآخذ قصص و تمثيلات مثنوى) پاى سوختن از تعجيل: كنايت از درمانده شدن. رنج ديدن.
دخترچه: دخترك، خردسال.
تخشير: نگاه كنيد به: ذيل بيت ١٦٩١/ ٦.
ملك مرو و بلخ: كناى از مال و منال. نعمت دنياوى.